نوشته‌های آقای لامپ

۲۳ آذر ۱۳۹۱

اولش مثل آخرش نبود . . .


اولش که اینطوری نبود، هابیل و قابیل دست هم را می‌گرفتند و با هم در پارک راه می‌رفتند و لواشک سیب می‌خوردند؛
اولش که اینطوری نبود، خسرو در کار نبود، فرهاد با شیرین کنار چشمه نان و پنیرخامه‌ای می‌خوردند و قاه قاه به ریش من و تو می‌خندیدند؛
باور کن اولش اونطوری نبود نیچه نماز شب می‌خواند و زوره می‌گرفت؛
اولش که شمع بال پروانه را نمی‌سوزاند، با هم سازش می‌کردند؛ ریشه درختان در آسمان بود و برگ و میوه توی دل زمین بود، خیلی عادی، خیلی شیک.
آن روز‌ها سیب میوه خوبی بود، ابلیس هم رفیق گرمابه و گلستان آدم بود با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند، بچه‌هایشان هم توی یک مدرسه درس می‌خواندند.
آن زمان‌ها آدم‌ها به مرگ طبیعی می‌مردند.
اولش همه چیز عاقلانه! پیش می‌رفت، مثل حالا که نبود.
اینطور که نبود؛ من همه را دوست داشتم، شاید همه هم مرا دوست داشتند.
این آخرش همه چیز را به هم ریخت، این آخرش همه چیز عوض شد، آخرش که رسید قابیل هابیل را کشت، آخرش که رسید بی‌ستون زاده شد، آخرش که رسید پروانه سوخت، ته ته تهش بود که من بد شدم، سخت شدم...
تو شب را دوست‌داشتی،
آن اول‌ها که شب تمام نمی‌شد!!! تا هر قدر که تو دوست داشتی کش می‌آمد، حتی تا خود صبح...!
هرچه بگذرد سربالایی تند‌تر می‌شود، آن مال اول‌هاش بود که سرپایینی داشت الآن تا دلت بخواهد (یا نخواهد!) سربالایی هست، بدون هیچ رحمی
ای نفرت نهفته . . .


۰۴ آذر ۱۳۹۱

کسالت


گاهی اونقدر دلتنگ میشم که مثل مرده‌ها خیره میشم به دیوار، گاهی اونقدر کسالت از سر و روم میره بالا که حال هیچ کاری رو ندارم.
این جور وقتا دوست دارم بنویسم، دوست دارم هر چی به ذهنم میرسه رو ثبت کنم . . .
گاهی وقتا هیچی به ذهنم نمیرسه!
دیوونه، میدونی وقتی همه‌ی این "گاهی" ها با هم جمع بشن توی یه لحظت یعنی چی؟ میدونی وقتی تمام ذهنت پر بشه از فکر‌های تو در تو و شلوغ جوری که نفهمی اصلا داری به چی فکر میکنی چه حسی داره؟ از من نپرس چرا به این روز افتادم، انقدر ذهنم خش خشی هست که نتونم به علتش فکر کنم.
فقط همین قدر میدونم که:
"شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی، هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است"


۱۵ آبان ۱۳۹۱

تمام کن . . .


بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی، اینکه مدام بالا آورده‌ی متعفن افکار متعصبانه‌ات را به خورد ما بدهی
اینکه صبح تا شب خودت را کامل ببینی و ما را ناقص، اینکه خودآگاه یا ناخودآگاه به ما بقبولانی که احمقی و ما هم در این کش و قوس خود را برتر از تو بیابیم و از آن سر بام بیافتیم . . .
بهتر بود خودت قبل از دیگران آتش را خاموش می‌کردی، آتشی که زبانه‌هایش پیراهنت را سوزاند و دودش هم در چشم همه‌ی ما که ساکت بودیم و همه‌ی ما که احمقانه قیام کردیم و همه ما که در بند افتادیم رفت
بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی
کاش تاریکی بیشتر بود، کاش بیشتر بود که اصلا نمی‌دیدمت، کاش همه جا سخت تاریک و سیاه بود که هیچ چیز نمی‌دیدم، این چراغ قوه لعنتی کار را خراب کرد، مدام لکه‌های خون روی دیوار را روشن می‌کرد، مدام چهره تو را در برابرم ظاهر می‌کرد، کاش تاریکی بیشتر بود
یادم باشد اینبار که از جلو آیینه رد شدم کمی توقف کنم، کمی خودم را ببینم و مطمئن شوم که من باعث توام
و مطمئن شوم من عامل توام و من تو را ساختم که اینگونه گستاخانه بتازی.
و ای کاش خودت قبل از ما زودتر تمامش می‌کردی . . .


۰۲ آبان ۱۳۹۱

یادت هضم ناشدنی‌ست


یادت هضم ناشدنی‌ست...
یادت سر دلم می‌ماند و سخت مشغولم می‌کند، کاش تو را در دل نداشتم، کاش غذای جانم نبودی که اینگونه عذاب جانم شوی.
دل پیچ و تاب می‌خورد از بس زندگی را بر خود سخت گرفته، من که دیگر بی‌خیال خیالت شدم، حال تو می‌مانی و این دل که هی مدام پیچ و تاب می‌خورد، خودت بیا و آرامش کن که دل سخت نق‌نقوست و من که دیگر حوصله تو را هم ندارم چه برسد به این دل!


۰۱ مهر ۱۳۹۱

پیامبران ظاهر


قاصدکی را که می‌گرفتم به دنبال چشم و گوش و لبش می‌گشتم که نداشت؛
قاصدک‌ها پیام‌آورانی بودند که نه چشمی برای دیدن و نه گوشی برای شنیدن و نه لبی برای سخن گفتن داشتند.
پیامبران ظاهر!


۱۷ شهریور ۱۳۹۱

باور


لعنتی آسمان باران هم نمی‌باراند که خیس شود همه جا و خیسی چشمانم به چشم نیاید.
سکوتی که از سر اجبار باشد روزی شکسته می‌شود، سکوتی که از سر احترام باشد روزی بی‌حرمتی می‌کند، لعنت به لبانم که از سر اجبار احترام بسته مانده، بسته ماندنی سخت از روی ایمان، ایمان به اینکه هنوز نمی‌دانم چه چیزی در باورم است، باورهایی که ساخته نشده خراب می‌شوند، لعنت به ویرانه‌های به جای مانده از باور‌ها، لعنت به باور‌ها...


۱۲ شهریور ۱۳۹۱

از چشمم نیوفت


پنیرم باش نانت میشوم، میریم در دهن اژدهایی که نامش عشق است، که شاید به مزاج مقام معظمش خوش آید.
بگذار بگذریم از این جر وا جر خوردن‌های توی دهان عشق، خودت را رها کن تا بزاقش خوب خیسمان کند که بچکد از سر و رویمان شرم و حیا که از آن کم هم در دکان عشوه فروشان نیست! بیا زیر دندان‌هایش خورد شویم که شاخ نشویم برای همدیگر که سوراخ نکنیم قلب یکدیگر را تا عاشق هم باشیم؛ خیلی ساده.
بیا خیلی ساده یکدیگر را دوست بداریم تا خوب بدانیم که فخر فروشی در دکان عشاق گرد و خاکی‌ست که روفته و دور ریخته میشود. سعی هم نکن غیر باشی من فقط تو را میبینم نه غیر را، از چشمم نیوفت!


۱۴ مرداد ۱۳۹۱

خنکم کن


کولرم باش و خنک کن مرا . . .
داغ داغم از تنفس افراط آمیز مردمانی که از من به من شبیه‌‌تراند
کولرم باش و خنک کن مرا . . .
عرق میریزم زیر گاوآهن سنگین زمین که زمان بر دوشم نهاد و پای برهنه بر کویری که پر از خار مغیلان است فرستاد.
ندانسته لبیک گفتم تبعیدش را (و چه دور افتاده بود)، نشناخته پیدا کردم نگاه‌ش را (و چه سنگین بود)
کولرم باش باد خنک بزن بر پاهایم که تاب ایستادن ندارند از سنگینی این گاوآهن، خورشید هم که مهرش را بر من تمام کرد بس سوزاندم، بس مرا با خودش یکی کرد زیر آفتاب داغ مرداد ماه که در ماه بهمن بر من تاباند و من هم به پاس این مهربانی تحمل کردم دوستی خاله خرسه‌اش را و دم بر نیاوردم که خدایی ناکرده از نمک نشناسی من حقیر رنجیده شود که بس آفتاب مهربان است.
کولرم باش و تحملم بیشتر کن که آفتاب را نرنجانم و نسوزانم دل سوزانش را
باد بهاری هم که به قهطی رسید و نیامد تو کولرم باش تو خنکا ببخش بر پیکر من گناهکار که سخت ظالم هستم و ظلم میکنم. بیا و تو کولرم باش که جز تو همه مرا سوزاندند...


۲۷ تیر ۱۳۹۱

آوا شناسی


صدای غرغرهایش عید تا عید در گوشم وز وز میکرد و من هم برای خودم واق واق میکردم و کسی هم نبود که بگوید سگ نشو و پاچه نگیر که این غرغرها عاشقانه است. کسی نبود که بگوید آدم باش بفهم دیگران را و از کجا آن کس خبر داشت که من نمیفهمم آدم‌ها را ؟
آدم‌هایی که از صبح تا شب شاید یک بار هم خودشان را در آینه نبینند! آدم‌هایی که از صبح تا شب غرغر میکنند تا من واق واق کنان پاچه آنها را بگیرم که بفهممشان.
برای فهم این آدم‌ها که تمام آنها شبیه به من هستند باید به کلاس آواشناسی رفت، باید معنای عرعر کردنشان را که باعث واق واق کردن من میشود دریابم، باید دریابم که چقدر از حیوان‌ها فاصله داریم ما آدم‌ها که به ظاهر متظاهر به آدم بودنیم.
این که روز و شب را پی فهمیدن چیزهای عجیب و غریب و گاه ماوراء طبیعت میگردیم و هیچ از طبیعت وحشی خودمان که در درونمان مثل مار فیس فیس میکند خبر نداریم! خبر نداریم که نیش میزنیم، که نیش میخوریم.
ما آدم‌ها زهرمان کاریست، قبل از اینکه تکان بخوریم نفسمان بند میرود، قبل از اینکه بفهمیم چه شده.
ما آدم‌ها سخت زهراگینیم...!
ترسمان از مار و سوسک و کرم باغچه و زنبور سرخ است، حتی بیشتر از بید میترسیم که نکند لباس زیبایمان را سوراخ سوراخ کند و از توی این سوراخ‌ها انسان بودنمان بریزد بیرون و یکهو ببینیم که تمام شده‌ایم، انگاری لباس‌هایمان را خیلی دوست داریم ما آدم‌هایی که همیشه لختیم.


۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱

چند شنبه


نمی‌دانم چند شنبه بود، اما هم شنبه‌ای که بود تمیز حالم را گرفت؛ هر شنبه‌ای که بود کامل خودش را در ذهنم جا کرد. فکرش را بکن مثل هر روز از خواب بیدار شوی، مثل هر روزبه اطرافیانت سلام کنی غافل از اینکه یکی هم هست که حتی اگر سلامت را بشنود تو جوابی نمی‌شنوی.
از خودم گله‌ای ندارم روزگار هم کار خودش را کرد، این وسط صدای جواب سلامی می‌ماند که گم شده این وسط هزار "کاش" می‌ماند که برانگیخته شده این وسط من می‌مانم و زمان که رد می‌شود. هر روز با این که می‌دویم و خود را خسته می‌کنیم به جای اینکه به هم نزدیک شویم از هم دور می‌شویم؛ مگر "مرگ"، مگر این که چیزی مثل مرگ مرده‌ها و زنده‌ها را به هم نزدیک کند، مگر این که مرگ روزت را بعد از سلام صبح عوض کند، عوض کند روزت را که دیگر جواب سلامی نشنوی...
نمی‌دانم چند شنبه بود که در مجلس عزایی صدای گریه نوزادی را شنیدم، جواب سلامی بود، جوابی که هیچ کس نشنید.
دیگر مهم نیست چند شنبه است...
پدربزرگم بیمارستان بود که عمه‌ام به خانه آمد، مادربزرگم گفت: "غذایش را ببر"، عمه‌ام گفت: "او دیگر غذا نمی‌خورد"


۱۱ فروردین ۱۳۹۱

نظاره گر


هوا که خوب می‌شود دلش نان و پنیر می‌طلبد . . .
هوا که بد باشد نان و پنیر برایش ببر و دلش را هوایی کن، من این بالا آویزانم و تو را نظاره میکنم
« که به راستی لامپ‌ها سخت نظاره گرند »



۰۲ اسفند ۱۳۹۰

نفس‌ها حبس


بچه که بودم جلوی ساعت میشستم، بعد نفسمو حبس میکردم و ثانیه‌ها رو میشمردم، گاهی هم با خواهرم مسابقه میدادیم که کی بیشتر نفسشو حبس میکنه، اولا اون برنده میشد، اما وقتی من بزرگتر شدم تونستم که ازش ببرم.
خلاصه بگم که این روز‌ها منو یاد همون نفس حبس کردن‌های کودکی میندازه! این که ثانیه‌ها را ببینم که پشت سرهم بی‌امان رد می‌شوند و دم بر نمیارم، دم بر نمیارم تا که برنده بشم.
صدای آهنگ را زیاد میکنم، شاید اینطوری بر صدای ثانیه‌ها چیره شوم و نفهمم که با سکوت چه خیانت‌هایی که نمیشه کرد...


۱۶ بهمن ۱۳۹۰

علت اصلی جنگ


مرگ چیز خاصی نیست!ما اینجا روزی چند بار میمیریم بی‌آنکه هیچ اتفاق خاصی برای ما رخ بدهد. بعضی‌ها فکر میکنند آدم‌های خوبی هستند برای همین خیلی دوست دارند به همه خوبی کنند، این دسته از آدم‌ها از فرط علاقه به خوبی کردن زیاد دوست ندارند بمیرند... مشکل هم همینجاست!
مشکل از آنجایی شروع میشود که آن‌ها فقط خودشان فکر میکنند خوب هستند، در حالی که دیگران سعی در تفهیم این دارند که نه بابا شما آنقدرها هم خوب نیستید، لطفا زودتر بمیرید.
اصلاً جنگ بین آدم‌ها هم از سر این موضوع شروع میشود که یک عده دیگری را به مردن تشویق میکند و آن عده دیگر چون دوست دارند هنوز خوبی کنند نمیمیرند، با اینکه من میدانم مرگ چیز خاصی نیست و خودم شخصا همانطور که گفتم روزی چند بار میمیرم. 


۱۳ بهمن ۱۳۹۰

این من نیستم


فارغ از اسمم که معنای "مهشور" دارد، آنقدر‌ها هم کسی مرا نمی‌شناسد...
زشت چیست؟ مودب کسیت؟
ما خود را درگیر خودسانسوری‌های احمقانه و کلیشه‌ای کردیم...!
من این نیستم!
آهای زندگی، دوست دارم فحشت بدهم! اما [. . . ــبـــوقـــ . . .]

فکر نکن، فقط بپر


تو که این متن را نمی‌خوانی اما بدان آدم‌ها که همینجوری عاشقت نمی‌شوند بنده خدا، آدم‌ها که همینجوری دلشان پرپر نمی‌زند برات؛ باید بجنگی براشان...
آدم‌ها که همین جوری فرت و فروت دلتنگت نمی‌شوند، همینجوری الکی که آدم حسابت نمی‌کنند
گاهی آدم‌ها در اوج هرج و مرج همینجوری کاری نمی‌کنند که تو خوشت بیاید...!
تو هم این قدر بی‌قاعده نباش، الکی دل نبند به آدم‌هایی که همش راه میروند و یک لحظه نمی‌شینند هوا بخورند
نباید اشتباه فکر کنیم، اصلا بیا یک قول بهم بدهیم! بیا اصلا فکر نکنیم! چطور است؟ بعد همینجوری بریم توی کوه و دشت اولین پرتگاه که رسیدیم با هم بپریم پایین! قول دادی که فکر نکنی پس سوال هم نپرس
آدمی که فکر نمی‌کند سوال پرسیدنش چه صیغه‌ای‌ست!؟
بیا وقتی خودمان را پرت می‌کنیم پایین کاری به کار آینده از دست رفته نداشته باشیم بیا اصلا تصور کنیم آینده ته همین پرتگاه منتظر ما چهارزانو نشسته و دارد سیگار می‌کشد، چایی هم دم کرده آماده، آهان تو چایی دوست نداشتی، ناراحت نشو من برایت قهوه درست میکنم فقط تو فکر نکن...
رسیدیم آن پایین دستم را محکم بگیر، شنیدم ته پرتگاه شلوغ است، همه این آدم‌ها که میبینی آخرش میایند اینجا با آقای آینده چایی بخورند و سیگار بکشند، دستم را محکم بگیر و به هیچ چیز فکر نکن، من هم فکر نمیکنم تو هم فکر نکن...