نوشته‌های آقای لامپ

۱۳ بهمن ۱۳۹۰

فکر نکن، فقط بپر


تو که این متن را نمی‌خوانی اما بدان آدم‌ها که همینجوری عاشقت نمی‌شوند بنده خدا، آدم‌ها که همینجوری دلشان پرپر نمی‌زند برات؛ باید بجنگی براشان...
آدم‌ها که همین جوری فرت و فروت دلتنگت نمی‌شوند، همینجوری الکی که آدم حسابت نمی‌کنند
گاهی آدم‌ها در اوج هرج و مرج همینجوری کاری نمی‌کنند که تو خوشت بیاید...!
تو هم این قدر بی‌قاعده نباش، الکی دل نبند به آدم‌هایی که همش راه میروند و یک لحظه نمی‌شینند هوا بخورند
نباید اشتباه فکر کنیم، اصلا بیا یک قول بهم بدهیم! بیا اصلا فکر نکنیم! چطور است؟ بعد همینجوری بریم توی کوه و دشت اولین پرتگاه که رسیدیم با هم بپریم پایین! قول دادی که فکر نکنی پس سوال هم نپرس
آدمی که فکر نمی‌کند سوال پرسیدنش چه صیغه‌ای‌ست!؟
بیا وقتی خودمان را پرت می‌کنیم پایین کاری به کار آینده از دست رفته نداشته باشیم بیا اصلا تصور کنیم آینده ته همین پرتگاه منتظر ما چهارزانو نشسته و دارد سیگار می‌کشد، چایی هم دم کرده آماده، آهان تو چایی دوست نداشتی، ناراحت نشو من برایت قهوه درست میکنم فقط تو فکر نکن...
رسیدیم آن پایین دستم را محکم بگیر، شنیدم ته پرتگاه شلوغ است، همه این آدم‌ها که میبینی آخرش میایند اینجا با آقای آینده چایی بخورند و سیگار بکشند، دستم را محکم بگیر و به هیچ چیز فکر نکن، من هم فکر نمیکنم تو هم فکر نکن...