نوشته‌های آقای لامپ

۰۲ اسفند ۱۳۹۰

نفس‌ها حبس


بچه که بودم جلوی ساعت میشستم، بعد نفسمو حبس میکردم و ثانیه‌ها رو میشمردم، گاهی هم با خواهرم مسابقه میدادیم که کی بیشتر نفسشو حبس میکنه، اولا اون برنده میشد، اما وقتی من بزرگتر شدم تونستم که ازش ببرم.
خلاصه بگم که این روز‌ها منو یاد همون نفس حبس کردن‌های کودکی میندازه! این که ثانیه‌ها را ببینم که پشت سرهم بی‌امان رد می‌شوند و دم بر نمیارم، دم بر نمیارم تا که برنده بشم.
صدای آهنگ را زیاد میکنم، شاید اینطوری بر صدای ثانیه‌ها چیره شوم و نفهمم که با سکوت چه خیانت‌هایی که نمیشه کرد...