نوشته‌های آقای لامپ

۱۲ شهریور ۱۳۹۱

از چشمم نیوفت


پنیرم باش نانت میشوم، میریم در دهن اژدهایی که نامش عشق است، که شاید به مزاج مقام معظمش خوش آید.
بگذار بگذریم از این جر وا جر خوردن‌های توی دهان عشق، خودت را رها کن تا بزاقش خوب خیسمان کند که بچکد از سر و رویمان شرم و حیا که از آن کم هم در دکان عشوه فروشان نیست! بیا زیر دندان‌هایش خورد شویم که شاخ نشویم برای همدیگر که سوراخ نکنیم قلب یکدیگر را تا عاشق هم باشیم؛ خیلی ساده.
بیا خیلی ساده یکدیگر را دوست بداریم تا خوب بدانیم که فخر فروشی در دکان عشاق گرد و خاکی‌ست که روفته و دور ریخته میشود. سعی هم نکن غیر باشی من فقط تو را میبینم نه غیر را، از چشمم نیوفت!