نوشته‌های آقای لامپ

۰۴ آذر ۱۳۹۱

کسالت


گاهی اونقدر دلتنگ میشم که مثل مرده‌ها خیره میشم به دیوار، گاهی اونقدر کسالت از سر و روم میره بالا که حال هیچ کاری رو ندارم.
این جور وقتا دوست دارم بنویسم، دوست دارم هر چی به ذهنم میرسه رو ثبت کنم . . .
گاهی وقتا هیچی به ذهنم نمیرسه!
دیوونه، میدونی وقتی همه‌ی این "گاهی" ها با هم جمع بشن توی یه لحظت یعنی چی؟ میدونی وقتی تمام ذهنت پر بشه از فکر‌های تو در تو و شلوغ جوری که نفهمی اصلا داری به چی فکر میکنی چه حسی داره؟ از من نپرس چرا به این روز افتادم، انقدر ذهنم خش خشی هست که نتونم به علتش فکر کنم.
فقط همین قدر میدونم که:
"شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی، هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است"