نوشته‌های آقای لامپ

۰۲ اسفند ۱۳۹۰

نفس‌ها حبس


بچه که بودم جلوی ساعت میشستم، بعد نفسمو حبس میکردم و ثانیه‌ها رو میشمردم، گاهی هم با خواهرم مسابقه میدادیم که کی بیشتر نفسشو حبس میکنه، اولا اون برنده میشد، اما وقتی من بزرگتر شدم تونستم که ازش ببرم.
خلاصه بگم که این روز‌ها منو یاد همون نفس حبس کردن‌های کودکی میندازه! این که ثانیه‌ها را ببینم که پشت سرهم بی‌امان رد می‌شوند و دم بر نمیارم، دم بر نمیارم تا که برنده بشم.
صدای آهنگ را زیاد میکنم، شاید اینطوری بر صدای ثانیه‌ها چیره شوم و نفهمم که با سکوت چه خیانت‌هایی که نمیشه کرد...


۱۶ بهمن ۱۳۹۰

علت اصلی جنگ


مرگ چیز خاصی نیست!ما اینجا روزی چند بار میمیریم بی‌آنکه هیچ اتفاق خاصی برای ما رخ بدهد. بعضی‌ها فکر میکنند آدم‌های خوبی هستند برای همین خیلی دوست دارند به همه خوبی کنند، این دسته از آدم‌ها از فرط علاقه به خوبی کردن زیاد دوست ندارند بمیرند... مشکل هم همینجاست!
مشکل از آنجایی شروع میشود که آن‌ها فقط خودشان فکر میکنند خوب هستند، در حالی که دیگران سعی در تفهیم این دارند که نه بابا شما آنقدرها هم خوب نیستید، لطفا زودتر بمیرید.
اصلاً جنگ بین آدم‌ها هم از سر این موضوع شروع میشود که یک عده دیگری را به مردن تشویق میکند و آن عده دیگر چون دوست دارند هنوز خوبی کنند نمیمیرند، با اینکه من میدانم مرگ چیز خاصی نیست و خودم شخصا همانطور که گفتم روزی چند بار میمیرم. 


۱۳ بهمن ۱۳۹۰

این من نیستم


فارغ از اسمم که معنای "مهشور" دارد، آنقدر‌ها هم کسی مرا نمی‌شناسد...
زشت چیست؟ مودب کسیت؟
ما خود را درگیر خودسانسوری‌های احمقانه و کلیشه‌ای کردیم...!
من این نیستم!
آهای زندگی، دوست دارم فحشت بدهم! اما [. . . ــبـــوقـــ . . .]

فکر نکن، فقط بپر


تو که این متن را نمی‌خوانی اما بدان آدم‌ها که همینجوری عاشقت نمی‌شوند بنده خدا، آدم‌ها که همینجوری دلشان پرپر نمی‌زند برات؛ باید بجنگی براشان...
آدم‌ها که همین جوری فرت و فروت دلتنگت نمی‌شوند، همینجوری الکی که آدم حسابت نمی‌کنند
گاهی آدم‌ها در اوج هرج و مرج همینجوری کاری نمی‌کنند که تو خوشت بیاید...!
تو هم این قدر بی‌قاعده نباش، الکی دل نبند به آدم‌هایی که همش راه میروند و یک لحظه نمی‌شینند هوا بخورند
نباید اشتباه فکر کنیم، اصلا بیا یک قول بهم بدهیم! بیا اصلا فکر نکنیم! چطور است؟ بعد همینجوری بریم توی کوه و دشت اولین پرتگاه که رسیدیم با هم بپریم پایین! قول دادی که فکر نکنی پس سوال هم نپرس
آدمی که فکر نمی‌کند سوال پرسیدنش چه صیغه‌ای‌ست!؟
بیا وقتی خودمان را پرت می‌کنیم پایین کاری به کار آینده از دست رفته نداشته باشیم بیا اصلا تصور کنیم آینده ته همین پرتگاه منتظر ما چهارزانو نشسته و دارد سیگار می‌کشد، چایی هم دم کرده آماده، آهان تو چایی دوست نداشتی، ناراحت نشو من برایت قهوه درست میکنم فقط تو فکر نکن...
رسیدیم آن پایین دستم را محکم بگیر، شنیدم ته پرتگاه شلوغ است، همه این آدم‌ها که میبینی آخرش میایند اینجا با آقای آینده چایی بخورند و سیگار بکشند، دستم را محکم بگیر و به هیچ چیز فکر نکن، من هم فکر نمیکنم تو هم فکر نکن...