نوشته‌های آقای لامپ

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱

چند شنبه


نمی‌دانم چند شنبه بود، اما هم شنبه‌ای که بود تمیز حالم را گرفت؛ هر شنبه‌ای که بود کامل خودش را در ذهنم جا کرد. فکرش را بکن مثل هر روز از خواب بیدار شوی، مثل هر روزبه اطرافیانت سلام کنی غافل از اینکه یکی هم هست که حتی اگر سلامت را بشنود تو جوابی نمی‌شنوی.
از خودم گله‌ای ندارم روزگار هم کار خودش را کرد، این وسط صدای جواب سلامی می‌ماند که گم شده این وسط هزار "کاش" می‌ماند که برانگیخته شده این وسط من می‌مانم و زمان که رد می‌شود. هر روز با این که می‌دویم و خود را خسته می‌کنیم به جای اینکه به هم نزدیک شویم از هم دور می‌شویم؛ مگر "مرگ"، مگر این که چیزی مثل مرگ مرده‌ها و زنده‌ها را به هم نزدیک کند، مگر این که مرگ روزت را بعد از سلام صبح عوض کند، عوض کند روزت را که دیگر جواب سلامی نشنوی...
نمی‌دانم چند شنبه بود که در مجلس عزایی صدای گریه نوزادی را شنیدم، جواب سلامی بود، جوابی که هیچ کس نشنید.
دیگر مهم نیست چند شنبه است...
پدربزرگم بیمارستان بود که عمه‌ام به خانه آمد، مادربزرگم گفت: "غذایش را ببر"، عمه‌ام گفت: "او دیگر غذا نمی‌خورد"