نوشته‌های آقای لامپ

۲۷ تیر ۱۳۹۱

آوا شناسی


صدای غرغرهایش عید تا عید در گوشم وز وز میکرد و من هم برای خودم واق واق میکردم و کسی هم نبود که بگوید سگ نشو و پاچه نگیر که این غرغرها عاشقانه است. کسی نبود که بگوید آدم باش بفهم دیگران را و از کجا آن کس خبر داشت که من نمیفهمم آدم‌ها را ؟
آدم‌هایی که از صبح تا شب شاید یک بار هم خودشان را در آینه نبینند! آدم‌هایی که از صبح تا شب غرغر میکنند تا من واق واق کنان پاچه آنها را بگیرم که بفهممشان.
برای فهم این آدم‌ها که تمام آنها شبیه به من هستند باید به کلاس آواشناسی رفت، باید معنای عرعر کردنشان را که باعث واق واق کردن من میشود دریابم، باید دریابم که چقدر از حیوان‌ها فاصله داریم ما آدم‌ها که به ظاهر متظاهر به آدم بودنیم.
این که روز و شب را پی فهمیدن چیزهای عجیب و غریب و گاه ماوراء طبیعت میگردیم و هیچ از طبیعت وحشی خودمان که در درونمان مثل مار فیس فیس میکند خبر نداریم! خبر نداریم که نیش میزنیم، که نیش میخوریم.
ما آدم‌ها زهرمان کاریست، قبل از اینکه تکان بخوریم نفسمان بند میرود، قبل از اینکه بفهمیم چه شده.
ما آدم‌ها سخت زهراگینیم...!
ترسمان از مار و سوسک و کرم باغچه و زنبور سرخ است، حتی بیشتر از بید میترسیم که نکند لباس زیبایمان را سوراخ سوراخ کند و از توی این سوراخ‌ها انسان بودنمان بریزد بیرون و یکهو ببینیم که تمام شده‌ایم، انگاری لباس‌هایمان را خیلی دوست داریم ما آدم‌هایی که همیشه لختیم.