نوشته‌های آقای لامپ

۰۱ مهر ۱۳۹۱

پیامبران ظاهر


قاصدکی را که می‌گرفتم به دنبال چشم و گوش و لبش می‌گشتم که نداشت؛
قاصدک‌ها پیام‌آورانی بودند که نه چشمی برای دیدن و نه گوشی برای شنیدن و نه لبی برای سخن گفتن داشتند.
پیامبران ظاهر!


۱۷ شهریور ۱۳۹۱

باور


لعنتی آسمان باران هم نمی‌باراند که خیس شود همه جا و خیسی چشمانم به چشم نیاید.
سکوتی که از سر اجبار باشد روزی شکسته می‌شود، سکوتی که از سر احترام باشد روزی بی‌حرمتی می‌کند، لعنت به لبانم که از سر اجبار احترام بسته مانده، بسته ماندنی سخت از روی ایمان، ایمان به اینکه هنوز نمی‌دانم چه چیزی در باورم است، باورهایی که ساخته نشده خراب می‌شوند، لعنت به ویرانه‌های به جای مانده از باور‌ها، لعنت به باور‌ها...


۱۲ شهریور ۱۳۹۱

از چشمم نیوفت


پنیرم باش نانت میشوم، میریم در دهن اژدهایی که نامش عشق است، که شاید به مزاج مقام معظمش خوش آید.
بگذار بگذریم از این جر وا جر خوردن‌های توی دهان عشق، خودت را رها کن تا بزاقش خوب خیسمان کند که بچکد از سر و رویمان شرم و حیا که از آن کم هم در دکان عشوه فروشان نیست! بیا زیر دندان‌هایش خورد شویم که شاخ نشویم برای همدیگر که سوراخ نکنیم قلب یکدیگر را تا عاشق هم باشیم؛ خیلی ساده.
بیا خیلی ساده یکدیگر را دوست بداریم تا خوب بدانیم که فخر فروشی در دکان عشاق گرد و خاکی‌ست که روفته و دور ریخته میشود. سعی هم نکن غیر باشی من فقط تو را میبینم نه غیر را، از چشمم نیوفت!