نوشته‌های آقای لامپ

۰۴ آذر ۱۳۹۱

کسالت


گاهی اونقدر دلتنگ میشم که مثل مرده‌ها خیره میشم به دیوار، گاهی اونقدر کسالت از سر و روم میره بالا که حال هیچ کاری رو ندارم.
این جور وقتا دوست دارم بنویسم، دوست دارم هر چی به ذهنم میرسه رو ثبت کنم . . .
گاهی وقتا هیچی به ذهنم نمیرسه!
دیوونه، میدونی وقتی همه‌ی این "گاهی" ها با هم جمع بشن توی یه لحظت یعنی چی؟ میدونی وقتی تمام ذهنت پر بشه از فکر‌های تو در تو و شلوغ جوری که نفهمی اصلا داری به چی فکر میکنی چه حسی داره؟ از من نپرس چرا به این روز افتادم، انقدر ذهنم خش خشی هست که نتونم به علتش فکر کنم.
فقط همین قدر میدونم که:
"شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی، هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است"


۱۵ آبان ۱۳۹۱

تمام کن . . .


بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی، اینکه مدام بالا آورده‌ی متعفن افکار متعصبانه‌ات را به خورد ما بدهی
اینکه صبح تا شب خودت را کامل ببینی و ما را ناقص، اینکه خودآگاه یا ناخودآگاه به ما بقبولانی که احمقی و ما هم در این کش و قوس خود را برتر از تو بیابیم و از آن سر بام بیافتیم . . .
بهتر بود خودت قبل از دیگران آتش را خاموش می‌کردی، آتشی که زبانه‌هایش پیراهنت را سوزاند و دودش هم در چشم همه‌ی ما که ساکت بودیم و همه‌ی ما که احمقانه قیام کردیم و همه ما که در بند افتادیم رفت
بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی
کاش تاریکی بیشتر بود، کاش بیشتر بود که اصلا نمی‌دیدمت، کاش همه جا سخت تاریک و سیاه بود که هیچ چیز نمی‌دیدم، این چراغ قوه لعنتی کار را خراب کرد، مدام لکه‌های خون روی دیوار را روشن می‌کرد، مدام چهره تو را در برابرم ظاهر می‌کرد، کاش تاریکی بیشتر بود
یادم باشد اینبار که از جلو آیینه رد شدم کمی توقف کنم، کمی خودم را ببینم و مطمئن شوم که من باعث توام
و مطمئن شوم من عامل توام و من تو را ساختم که اینگونه گستاخانه بتازی.
و ای کاش خودت قبل از ما زودتر تمامش می‌کردی . . .