نوشته‌های آقای لامپ

۰۹ دی ۱۳۹۲

آدم‌های توی عکس


چندی‌ست اینجا مرگ می‌بارد . . .
تعجبم از این است که تو چرا می‌ترسی؟ من که مشکلی ندارم، باور کن ما اینجا روزی چند وعده می‌میریم بی آنکه هیچ کس بویی ببرد، جنازه متعفنمان هم روی کاناپه میافتد و به یک قطعه عکس لعنتی توی دست خشک شده‌اش همینطور خیره می‌شود، بی‌آنکه حتی یک نفر را هم در عکس بشناسد . . .
از مرگ نترس، از آدم‌های توی عکس بترس که حتی یادآور خاطرات هم نیستند!


۰۶ آذر ۱۳۹۲

برقص


بی‌کار که باشی مدام فکر و خیال‌ها توی ذهنت روی هم تلنبار می‌شوند و آخر سر به جایی میرسی که نمیفهمی به کدام یک باید فکر کنی، یعنی به جایی میرسی که اصلا نمی‌فهمی به چه چیزی فکر میکنی، گاهی حس میکنی اصلا مدت‌هاست که فکر نکردی...
گوشه نشینی هر چه نداشته باشد خیلی خوب راه بدبخت شدن را یادت می‌دهد. گاهی دوای درد این است که خود را درگیر روزمرگی کنی و همه چیز زندگی را از صفر شروع کنی، به درک که تا اینجا رسیدی، خراب کن تمام ساخته‌ها و روی آوار گذشته برقص که ما برای رقصیدن زاده شدیم.


۲۶ آبان ۱۳۹۲

بر درخت تر کسی تبر نمیزند


می‌خواستم برایت از خوشی‌ها تعریف کنم، دیدم دلم گرفته، دل گرفته خوشی می‌خواهد چکار، دل گرفته تو را می‌خواهد.
می‌خواستم بنویسم و برایت تعریف کنم که امروز اینجا باران آمد و هوا زیبا شد و گنجشک‌ها زیر بوته‌ی گل رز پنهان شده بودند و سر و صدا می‌کردند و من هم زیر باران تماشایشان می‌کردم، دیدم نه این باران اصلا زیبا نیست، یعنی اصلا انصاف نبود باران ببارد و تو نباشی؟ بی تو تمام قطره‌ها را جا خالی می‌دادم . . .
دیدم دلم گرفته خواستم به تو فکر کنم، دلم بیشتر گرفت، خواستم به تو فکر نکنم و فراموشت کنم، نشد!
این روزها از دست آدم‌ها خیلی راحت رنجیده خاطر می‌شوم، ازطرفی یک جور که نگاه می‌کنم می‌بینم " نه سایه دارم و نه بر بیافکنندم و سزاست / وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند " یا " شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی / هر شکستی که به ما می‌رسد از خویشتن است " و یا هر ضرب‌المثل و شعر و جمله یا هر کوفتی که مرا اینگونه توصیف کند، من دیگر خودم را دوست ندارم . . .
امروز باران هوا را تمیزتر از هر زمان دیگری کرد، راحت میشد نفس کشید، ولی " هر چند هوا برای تنفس لازم است اما کافی نیست، تو هم باید باشی" .


۱۲ آبان ۱۳۹۲

بلند داد بزن


"همینطوری زندگی را شل گرفتی که همه چیز از دستت در رفت !" ، این را زن همسایه با صدای بلند پای پنجره اتاق من به شوهرش می‌گفت؛ من عادت ندارم به حرف کسی گوش کنم یعنی راستش را بخواهی وقتی کسی حرف میزنند و مخاطبش من هستم هم درست حسابی گوش نمیکنم چه برسد که حرف‌هایشان به من هم ربط نداشته باشد. ولی من کلاً پای پنجره که بنشینم زیاد حرف‌های مردم به گوشم میرسد، یادم می‌آید یک روز دو تا از پسرهای محل سر یک سی‌دی بازی دعوایشان شده بود و یکی دیگری را تهدید میکرد که برادرم را می‌آورم تا سی‌دی بازی من را از حلقومت بیرون بکشد یا یک چیزی توی همین مایه‌ها.
یک چیز بین خودمان بماند، من از رسیدن صدای دیگران به گوشم کلافه شدم برای همین است شده سرما را تحمل کنم، سختی راه را تحمل کنم و همه چیز را کنار بگذارم میروم تا برسم به جایی که صدای هیچ آدمی نباشد، میروم پشت یک کوه از دست آدم‌ها قایم می‌شوم و کف زمین دراز می‌کشم و چشمانم را می‌بندم، ولی مشکل کار اینجاست که من هم حرف دارم! کلی حرف برای زدن اما از آنجایی که کار بیهوده احمقانه به نظر میرسد دوست ندارم پشت همان کوه برای آسمان و پرنده‌ها و علف‌ها تعریف کنم، دلم یک گوش می‌خواهد، یک گوش که صبور باشد و از صبح تا شب برایش ور ور کنم و در تمام این مدت به من انگیزه‌ای برای حرف زدن بدهد، آخر هر گوشی که گوش مطلوب نیست! بعضی آدم‌ها وقتی برایشان حرف میزنی از کرده خودت پشیمان میشوی و هی خودت را لعنت میکنی که کاش اصلا حرف نمیزدی، بعضی آدم‌‌ها بی‌تعارف میرینند به تمام شور و اشتقاقی که در حرف‌هایت داری، اینجا هم که نمیشود همش صفحه کلید را نوک زد و برای شما پست کرد توی وبلاگ، یک گوش راست راسکی می‌خواهم که درست حسابی به حرف‌های من گوش کند، شاید زن همسایه هم همین گوش را می‌خواست و برای همین داد میزد! هرچند مرد همسایه هم گناهی ندارم، زندگی سخت شده، زندگی که سخت می‌شود آدم دیگر مثل یک جنازه می‌شود اصلاً نمی‌فهمد چه اتفاقی برای دیگران رخ می‌دهد، ولی زن همسایه بیشتر حق دارد! من اگر جای زن همسایه بودم بلندتر داد میزدم...


۰۵ آبان ۱۳۹۲

بگذار خیلی چیزها همینطور بماند


کل ماجرا از اینجا شروع شد که فکر کردم تو باید باشی و نیستی - حالا اینه تو که هستی بماند -
کل دردسرهای من از آنجایی شروع شد که فکر کردم یه چیزی جا افتاده - حالا چه چیزی بماند -
همه غر زدن‌های من مال حال خرابم بود که این روزها با اینکه می‌دانستم باید فراموش کنم و خودم را بزنم به کوچه علی‌چپ اما به طرز احمقانه‌ای نمی‌خواستم فراموش کنم حالا چرا؟ - نه اینکه بماند، خودم هم نمی‌دانم -
بود تو نامعلوم شد و اخلاق من نامشخص، همه چیز به هم گره خورد و ناجور شد، تو ناشناخته آمدی و بهم زدی تمام شناخته شده‌های دنیای مرا، باورت نمیشود دل همه را شکستم، غرغرو شدم و سخت پاچه میگیرم، باورت نمیشود دوست دارم همه چیز همینطور بماند . . .


۲۱ مهر ۱۳۹۲

پروانه‌ها و مگس‌ها


این که لامپ‌ها جای خالی شمع رو توی این روز‌ها برای پروانه‌ها پر کردند خیلی لذت بخشه! شما نمیتونی حس کنی وقتی یه پروانه میاد دورت می‌چرخه چه حال عجیبی بهت دست میده
این که یه پروانه با تمام شکوهی که داره بیاد و تو رو لمس کنه! ستایشگر هم اگه قرار هست باشه چه خوب که پروانه باشه نه مگس بد چهره و کثیف، نه پشه موزی و پلشت . . .
بی‌چاره اون لامپی که از فرط تنهایی و نبود پروانه و شب پره دل به مگسی بی‌سر و پا میده!هر کسی که دور شما چرخید شایسته پروانه فرض شدن نیست ! حتی اگه کس دیگه‌ای نباشه!



۱۵ مهر ۱۳۹۲

من مترسک هستم


این یه بار نمیخوام داستانک بنویسم و یا از فانتزی‌های ذهنی خودم حرف بزنم . . .
این بار اجازه بده، میخوام از خودم بگم، میدونی تمام بدبختی من از کجاست؟ من بهت میگم. تمام بدبختی من از اونجایی هست که من هیچی نیستم، نه یه پسر خوب و مهربون برای خانواده، نه یه مهندس درسخون، نه یه عکاس خوب، نه یه شاعر توانا، نه یه نویسنده معقول... من هیچی نیستم، هیچی؛ من هر چیزی که خواستم باشم نشدم، تمام مشکل من از اینجایی شروع میشه که تو میگی نه! اینطور نیست، تو همه اینها هستی، این حرف رو میزنی و من فکر میکنم هستم، چون تمام عمرم دوست داشتم باشم، من جنبه این همه چیز بودن رو ندارم، حرفی میزنم که رنجیده میشی، میری و دیگه نیستی که بگی تو همه اینها هستی، میری و دوباره میفهمم که من هیچی نیستم، هیچی...
گاهی حس میکنم مثل یه مترسکم، اون چیزی که نشون میده نیستم، رویایی فکر نکن مترسک باطنی نداره، کاملا پوچ و بی‌ارزشه، مترسک پر از کاه و برگ و آشغاله، مترسک هیچی نیست، مثل من . . .


۱۱ مهر ۱۳۹۲

پروانه‌ها و مگس‌ها


این که لامپ‌ها جای خالی شمع رو توی این روز‌ها برای پروانه‌ها پر کردند خیلی لذت بخشه! شما نمیتونی حس کنی وقتی یه پروانه میاد دورت می‌چرخه چه حال عجیبی بهت دست میده
این که یه پروانه با تمام شکوهی که داره بیاد و تو رو لمس کنه! ستایشگر هم اگه قرار هست باشه چه خوب که پروانه باشه نه مگس بد چهره و کثیف، نه پشه موزی و پلشت . . .
بی‌چاره اون لامپی که از فرط تنهایی و نبود پروانه و شب پره دل به مگسی بی‌سر و پا میده!هر کسی که دور شما چرخید شایسته پروانه فرض شدن نیست ! حتی اگه کس دیگه‌ای نباشه!


۰۹ شهریور ۱۳۹۲

خیلی چیز‌ها هست که دوست دارم


این یکی دیگر داستان نیست، من واقعا دلتنگت شدم . . .
این یکی را برای خودت نوشتم، به دیگران بگو نشنیده بگیرند، خواندنی‌ها کم نیست، این یکی شوخی ندارد!
بگذار اینبار اینطوری شروع کنم، تو گوشه‌ی خانه کز کن و من میروم پی عشق و حالم...
اینبار تو روی آن صندلی ناجور بنشین و سکوتی همراه با صدای پتک مانند ثانیه شمار ساعت را تجربه کن و مطمئن باش که من اصلا حواسم به تو نیست و راحت توی سالن سینما با دوستانم نشستم و ذرت بو داده می‌خورم و فیلم میبینم، میدانی چیست!؟ خیلی وقت بود که من سینما نرفته بودم، خیلی وقت بود که دوستانم را ندیده بودم، وای مدت‌ها بود ذرت بو داده نخورده بودم، من قبل از این چند سالی میشد که مرده بودم.
سینما را خیلی دوست دارم، تو را هم دوست دارم، ذرت بو داده را هم دوست دارم؛ یک جای فیلم که رسید فهمیدم داستان زندگی من را روایت میکند، مردی تنها عاشق زنی تنهاتر از خودش بود، مرد آنقدر تنها بود که اصلا شعورش را نداشت فکر کند که زن از او تنها تر است، یک جای فیلم همه چیز تاریک شد، یکهو دلم هری ریخت، یاد تنهایی خودم افتادم و فکر کردم تو هم الآن توی اتاق داری دق میکنی، یادم نیست ذرت بو داده‌ها را خوردم یا نه، فقط سریع به خانه برگشتم که تو تنها نباشی همین.


۲۶ مرداد ۱۳۹۲

کافه اتاق


من آنقدرها هم با کلاس نیستم که وقتی دلم گرفت بروم توی کافه بنشیم و سیگار روشن کنم و قهوه‌ی بدون شکر بخورم و غمم این باشد که چرا مردم نمیفهمند، آنقدر‌ها هم بی‌کلاس نیستم که بی‌خیال همه چیز شوم و بروم قهوه خانه قلیان بکشم و چایی بخورم و غمم این باشد که چرا پول ندارم . . .
من همین گوشه اتاقم مینشینم و به عکس تو خیره میشوم، نه سیگار میکشم و نه قلیان؛ نه قهوه تلخ بدون شکر میخورم و نه چای!
من گوشه اتاقم مینشینم و درد نبودنت را روی کاغذ کاهی میکشم، من گوشه اتاقم کز میکنم و حسرت نبودنت را میخورم و غمم تو هستی . . .
اتاق من آنقدر تاریک هست که چشم چشم را نبیند، توی این تاریکی نه موسیقی‌های کافه‌ای پخش می‌شود و نه سیگار هست؛ نه صدای قل‌قل قلیان می‌پیچد و نه چای هست، اینجا فقط من هستم حتی در و دیوار هم نیست که جلوی خیالات مرا بگیرد، اینجا هیچ محدودیتی نیست به جز نبودن تو.
زندگی سگی‌ست، تو که بیایی همه جای این اتاق می‌شوند محدودیت که نتوانم تو را بدست آورم و تو از دستم میروی و دوباره میروم اول راه که در کافه سیگار بکشم یا در قهوه‌خانه قلیان برایم بار کنند...
اما نه حال قهوه خودن دارم و نه میل به چای... هر کجا باشم فقط حسرت نبودنت را می‌خورم!


۰۸ مرداد ۱۳۹۲

دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم


عشق میکنم با زندگی وقتی جلوی من مینشینی و با هیجان از اتفاقات روزت برای من تعریف میکنی، اتفاقاتی که برای من خیلی احمقانه و تکراری و پر از روزمرگی‌ست...
عشق میکنم وقتی میبینم میخندی و حرف میزنی، چشمانت برق میزند و وقتی تکان‌های سرم را به نشانه تایید حرف‌هایت میبینی بال در میاوری و میپری بغلم؛ عشق میکنم وقتی حرف میزنی...
هوا که سرد می‌شود از بس سر به هوایی مدام سرمامیخوری و وقتی سرمامیخوری دلم می‌گیرد، چون بی‌حوصله می‌شوی، حرف نمیزنی، روی کاناپه کز میکنی و تلویزیون خاموش را تماشا میکنی "راستی! قرصت را خوریدی؟ سرفه میکنی شربت اکسپکتورانت میخواهی؟" با "اوهوم" که جوابم را میدهی به خودم امیدوار میشوم، میپرم و شربت و قاشق و کمی آب میاورم  کنارت مینشینم و میخواهم درآغوش بگیرمت که هلم میدهی: "دیوونه تو هم سرمامیخوری، برو اونطرف‌تر..." همین "دیوونه" گفتن کافی بود که تا یک هفته‌ی مرا زیبا کنی . . .
"برایت سوپ درست کردم، میل داری الآن بخوری؟"
حالت که خوب می‌شود به دنیا میایم، تو عادت داری انگاری که یکهو حالت خوب می‌شود، صبج بیدار می‌شوم و میبینم دوباره آویزان کمد شدی تا فلان لباس را پیدا کنی! دستم را میگیری و میکشی حالا نویت من است: "دیوونه دستم کند . . . !" همین "دیوونه" گفتنم کافی بود تا بخندی و دوباره بخندیم...
دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم...


۰۷ مرداد ۱۳۹۲

گل کلم میخورم و کاش نبودم


گل کلم میخورم و به این فکر میکنم که چقدر دیر به دنیا آمدم...
شاید باید 80 سال پیش توی آرژانتین به دنیا می‌آمدم و ملتی را از بند ظلم آزاد میکردم و بعد توی بولیوی کشته می‌شدم؛ شاید باید 131 سال پیش توی همین ایران خودمان به دنیا می‌آمدم و نفت شما مردم را ملی میکردم و بعد در اوج غم و غصه توی 84 سالگی سرطان جانم را میگرفت؛
شاید هم نه! من باید اختراع می‌شدم. این بهتر است، من باید با فرمول C13H18O2 اختراع میشدم و دردهای تو را تسکین میدادم، من باید ایبوپروفن میشدم، البته دو تا اکسیژنم مال تو! من به این‌ها نیازی ندارم، میخواهم چکار! مال تو، تو خوب نفس بکش، تو خوب بخند، تو شاد باش، همین برای من کافیست، من اگر بخواهم با فرمول C13H18 و دو تا نبود برای تو هم میتوانم تسکین دهم، من درد تو را خوب میدانم . . .
گاهی فکر میکنم شاید زود به دنیا آمدم من باید صبر میکردم دقیقا لحظه قیامت به دنیا می‌آمدم که حتی مجال فکر کردن به تو را هم نداشته باشم، هر چند میدانم همان لحظه هم دست از خاطرت بر نمی‌داشتم...
انگاری منو تو مال همین حالا هستیم، انگاری من و تو به موقع هستیم مال خود ِ خود ِ خود همین حالا نه یک ساعت کمتر و نه بیشتر، فقط بدی داستان این است که باز هم من مدام فکر میکنم مال هیچ زمانی نبودم و نیستم و نمی‌شد باشم،
نه انگاری من در تقویم زیادی بودم!


۳۱ خرداد ۱۳۹۲

خدا خوب درکمان می‌کند


امروز صبح همینطور که با خدا تاب بازی می‌کردم گفتم: " خدا، میدونی چیه؟ همیشه درد مشترک هست، همیشه حرف مشترک هست... اما هیچ وقت درک مشترک نبوده! "
خدا از تاب پیاده شد و با بغض نگاهم کرد و گفت: " درکت می‌کنم . . . ! "


۱۸ خرداد ۱۳۹۲

انگاری این دیوار آخرین دیوار است


من به دیوار خیره شدم و تو به پنجره! من هیچ نمیبینم جز دیوار و تو هی از باغ پر گل آن طرف پنجره برایم تعریف کن! من دگر حوصله حرف‌های تو را ندارم به من گوش کن! ول کن آن باغ لعنتی را و مرا ببین...
ببین به نظر تو این دیوار چندبار رنگ شده . . . ؟
. . . میدانم نمیدانی خوب به درک که نمیدانی برای من هم مهم نیست که این کوفتی چندبار رنگ شده، فقط من حالم از این رنگ مسخره بهم می‌خورد! بیا با ناخن‌هایمان خراشش بدهیم! این دیوار الکی به تغییر احتیاج دارد! بیا آنقدر بتراشیمش که برسیم به آجرهاش... اصلا بیا آجرهاش را هم بکنیم و برسیم به آنطرفش! شاید آنطرف دیوار هم باغی باشد مثل باغ تو... نه نه نه باغی باشد بهتر از باغ تو که هی سرکوفتش را به من نزنی و هی پزش را برایم ندهی...
من این قمار را باز هم باختم. اما این هم سیم آخر، بیا و من قمارباز را باز هم ببازان، آماده‌ام که ببازم به تو و هر آن کسی که مثل تو هست و نیست و دار و ندار و بود و گشت و گردید و چه می‌دانم اح... ول کن، بیا می‌خواهم ببازم کاری نداشته باش! فقط خوب بازی کن! می‌خواهم مثل یک کهنه قمارباز ببازم...
یکی دوتا مشت از آن قرص‌ها که داشتی و می‌خوردی و شروع می‌کردی به توصیف باغت! از آنها داری؟ من هم کمی می‌خوام! این سیم آخر را بدجور باختم دیگر ته جیبم هیچ! هم نیست...
هی...! من به آجر رسیدم... یک مشت دیگر هم از آن قرص‌ها بده مطمئنم اینبار به باغ می‌رسم! قول می‌دهم اجازه بدهم که تو هم باغ مرا ببینی! گریه نکن من هنوز دیوانه نشدم دکتر گفت سه ساعت وقت داریم تا دیوانگی، توی این سه ساعت برویم سر و رویمان را مرتب کنیم که پیش خدا ژولیده نباشیم، یک چیز هم بده زیر ناخن‌هام را تمیز کنم، این دیوار انگار یک تکه رفته زیر ناخن‌هام...


۰۳ خرداد ۱۳۹۲

یک عاشقانه‌ی آرام - نادر ابراهیمی


یک کتاب گویا به قلم نادر ابراهیمی و با صدای پیام دهکردی با نام "یک عاشقانه آرام" در مورد گیله مردی مبارز و سیاسی است که عاشق دختری آذری به نام عسل می‌شود.
چند خط زیبا از کتاب:
"در گذشته به دنبال لحظه‌های ناب گشتن، آشکارا به معنای آن است که آن لحظه‌ها، اینک وجود ندارند."
"نگفتن همان دروغ گفتن است؛ قدری کثیف‌تر"
"نفرت انگیزترین چیزی که خداوند رخصت داد تا ابلیس به انسان هدیه کند، حمومتی است که عشق را نمی‌فهمد"



لینک خرید کتاب در فرشگاه اینترنتی شهر کتاب : یک عاشقانه آرام (کتاب گویا)

*گوش کنید:


۱۵ اسفند ۱۳۹۱

مومن باشیم به مذهب دل


به دنیا آمدیم که تفریح کنیم و خوش باشیم،
اما به خاطر اینکه از شر کنجکاوی دیگران خلاص شویم فعلا تفریح را کنار گذاشته و مثل دیگران زندگی میکنیم . . .


۱۴ بهمن ۱۳۹۱

فکر نکن، فقط بپر


تو که این متن را نمی‌خوانی اما بدان آدم‌ها که همینجوری عاشقت نمی‌شوند بنده خدا، آدم‌ها که همینجوری دلشان پرپر نمی‌زند برات؛ باید بجنگی براشان...
آدم‌ها که همین جوری فرت و فروت دلتنگت نمی‌شوند، همینجوری الکی که آدم حسابت نمی‌کنند
گاهی آدم‌ها در اوج هرج و مرج همینجوری کاری نمی‌کنند که تو خوشت بیاید...!
تو هم این قدر بی‌قاعده نباش، الکی دل نبند به آدم‌هایی که همش راه میروند و یک لحظه نمی‌شینند هوا بخورند
نباید اشتباه فکر کنیم، اصلا بیا یک قول بهم بدهیم! بیا اصلا فکر نکنیم! چطور است؟ بعد همینجوری بریم توی کوه و دشت اولین پرتگاه که رسیدیم با هم بپریم پایین! قول دادی که فکر نکنی پس سوال هم نپرس
آدمی که فکر نمی‌کند سوال پرسیدنش چه صیغه‌ای‌ست!؟
بیا وقتی خودمان را پرت می‌کنیم پایین کاری به کار آینده از دست رفته نداشته باشیم بیا اصلا تصور کنیم آینده ته همین پرتگاه منتظر ما چهارزانو نشسته و دارد سیگار می‌کشد، چایی هم دم کرده آماده، آهان تو چایی دوست نداشتی، ناراحت نشو من برایت قهوه درست میکنم فقط تو فکر نکن...
رسیدیم آن پایین دستم را محکم بگیر، شنیدم ته پرتگاه شلوغ است، همه این آدم‌ها که میبینی آخرش میایند اینجا با آقای آینده چایی بخورند و سیگار بکشند، دستم را محکم بگیر و به هیچ چیز فکر نکن، من هم فکر نمیکنم تو هم فکر نکن...



۱۳ بهمن ۱۳۹۱

دردی که نه مال من است و نه مال تو


جایی میرسه که تمام وجود خودتو توی یه چرخه منتهی به عدم میبینی، اینکه بودنت نه برای خودت فایده داشته باشه و نه برای دیگران و نه حتی برای این چرخه منتهی به پوچ؛ یه جایی همین حوالی چشم چشم کنی که شاید یکی هم فکرش سمت تو باشه...
جایی میرسه که تمام دوست داشتن پدر و مادر رو هم از روی عادت همیشه دیدنت میدونی، خواهر و برادر رو دوست داری چون همیشه وجودشون توی زندگی بوده و بدون اون عادی نیست! نه که علاقه‌ای باشه، نه، حسابی سرد باشی
اینکه یه موجود بی‌مصرف باشی که چق و چق کلید‌های روی کیبورد رو فشار بده تا کلمات اراجیف ذهن معدومش رو پشت سر هم بچینه تا یه چیزی از آب در بیاد و بفرسته برای همه کسایی که نه به دردش می‌خوردن و نه به دردشون می‌خوره
فکر کردن به این چیزها آدم رو خشن میکنه و عصبی، جوری که هیچ توجیهی برای محبت کردن به آدم‌هایی که هیچ تاثیری برای تو ندارند، نداری! اینکه میشی یه سگ و پاچه همه رو میگیری و دل آدم‌هایی که نه به درد تو می‌خورند و نه به درد خودشون رو بشکنی...


۱۳ دی ۱۳۹۱

قبر


هزار دانه کاشتم، با عشق؛ یکیشان جوانه نزد!
                                تو را به چه امید به خاک سپردم، با هزاران عشق؟