نوشته‌های آقای لامپ

۱۳ بهمن ۱۳۹۱

دردی که نه مال من است و نه مال تو


جایی میرسه که تمام وجود خودتو توی یه چرخه منتهی به عدم میبینی، اینکه بودنت نه برای خودت فایده داشته باشه و نه برای دیگران و نه حتی برای این چرخه منتهی به پوچ؛ یه جایی همین حوالی چشم چشم کنی که شاید یکی هم فکرش سمت تو باشه...
جایی میرسه که تمام دوست داشتن پدر و مادر رو هم از روی عادت همیشه دیدنت میدونی، خواهر و برادر رو دوست داری چون همیشه وجودشون توی زندگی بوده و بدون اون عادی نیست! نه که علاقه‌ای باشه، نه، حسابی سرد باشی
اینکه یه موجود بی‌مصرف باشی که چق و چق کلید‌های روی کیبورد رو فشار بده تا کلمات اراجیف ذهن معدومش رو پشت سر هم بچینه تا یه چیزی از آب در بیاد و بفرسته برای همه کسایی که نه به دردش می‌خوردن و نه به دردشون می‌خوره
فکر کردن به این چیزها آدم رو خشن میکنه و عصبی، جوری که هیچ توجیهی برای محبت کردن به آدم‌هایی که هیچ تاثیری برای تو ندارند، نداری! اینکه میشی یه سگ و پاچه همه رو میگیری و دل آدم‌هایی که نه به درد تو می‌خورند و نه به درد خودشون رو بشکنی...