نوشته‌های آقای لامپ

۰۸ مرداد ۱۳۹۲

دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم


عشق میکنم با زندگی وقتی جلوی من مینشینی و با هیجان از اتفاقات روزت برای من تعریف میکنی، اتفاقاتی که برای من خیلی احمقانه و تکراری و پر از روزمرگی‌ست...
عشق میکنم وقتی میبینم میخندی و حرف میزنی، چشمانت برق میزند و وقتی تکان‌های سرم را به نشانه تایید حرف‌هایت میبینی بال در میاوری و میپری بغلم؛ عشق میکنم وقتی حرف میزنی...
هوا که سرد می‌شود از بس سر به هوایی مدام سرمامیخوری و وقتی سرمامیخوری دلم می‌گیرد، چون بی‌حوصله می‌شوی، حرف نمیزنی، روی کاناپه کز میکنی و تلویزیون خاموش را تماشا میکنی "راستی! قرصت را خوریدی؟ سرفه میکنی شربت اکسپکتورانت میخواهی؟" با "اوهوم" که جوابم را میدهی به خودم امیدوار میشوم، میپرم و شربت و قاشق و کمی آب میاورم  کنارت مینشینم و میخواهم درآغوش بگیرمت که هلم میدهی: "دیوونه تو هم سرمامیخوری، برو اونطرف‌تر..." همین "دیوونه" گفتن کافی بود که تا یک هفته‌ی مرا زیبا کنی . . .
"برایت سوپ درست کردم، میل داری الآن بخوری؟"
حالت که خوب می‌شود به دنیا میایم، تو عادت داری انگاری که یکهو حالت خوب می‌شود، صبج بیدار می‌شوم و میبینم دوباره آویزان کمد شدی تا فلان لباس را پیدا کنی! دستم را میگیری و میکشی حالا نویت من است: "دیوونه دستم کند . . . !" همین "دیوونه" گفتنم کافی بود تا بخندی و دوباره بخندیم...
دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم...