نوشته‌های آقای لامپ

۰۹ شهریور ۱۳۹۲

خیلی چیز‌ها هست که دوست دارم


این یکی دیگر داستان نیست، من واقعا دلتنگت شدم . . .
این یکی را برای خودت نوشتم، به دیگران بگو نشنیده بگیرند، خواندنی‌ها کم نیست، این یکی شوخی ندارد!
بگذار اینبار اینطوری شروع کنم، تو گوشه‌ی خانه کز کن و من میروم پی عشق و حالم...
اینبار تو روی آن صندلی ناجور بنشین و سکوتی همراه با صدای پتک مانند ثانیه شمار ساعت را تجربه کن و مطمئن باش که من اصلا حواسم به تو نیست و راحت توی سالن سینما با دوستانم نشستم و ذرت بو داده می‌خورم و فیلم میبینم، میدانی چیست!؟ خیلی وقت بود که من سینما نرفته بودم، خیلی وقت بود که دوستانم را ندیده بودم، وای مدت‌ها بود ذرت بو داده نخورده بودم، من قبل از این چند سالی میشد که مرده بودم.
سینما را خیلی دوست دارم، تو را هم دوست دارم، ذرت بو داده را هم دوست دارم؛ یک جای فیلم که رسید فهمیدم داستان زندگی من را روایت میکند، مردی تنها عاشق زنی تنهاتر از خودش بود، مرد آنقدر تنها بود که اصلا شعورش را نداشت فکر کند که زن از او تنها تر است، یک جای فیلم همه چیز تاریک شد، یکهو دلم هری ریخت، یاد تنهایی خودم افتادم و فکر کردم تو هم الآن توی اتاق داری دق میکنی، یادم نیست ذرت بو داده‌ها را خوردم یا نه، فقط سریع به خانه برگشتم که تو تنها نباشی همین.