نوشته‌های آقای لامپ

۰۵ آبان ۱۳۹۲

بگذار خیلی چیزها همینطور بماند


کل ماجرا از اینجا شروع شد که فکر کردم تو باید باشی و نیستی - حالا اینه تو که هستی بماند -
کل دردسرهای من از آنجایی شروع شد که فکر کردم یه چیزی جا افتاده - حالا چه چیزی بماند -
همه غر زدن‌های من مال حال خرابم بود که این روزها با اینکه می‌دانستم باید فراموش کنم و خودم را بزنم به کوچه علی‌چپ اما به طرز احمقانه‌ای نمی‌خواستم فراموش کنم حالا چرا؟ - نه اینکه بماند، خودم هم نمی‌دانم -
بود تو نامعلوم شد و اخلاق من نامشخص، همه چیز به هم گره خورد و ناجور شد، تو ناشناخته آمدی و بهم زدی تمام شناخته شده‌های دنیای مرا، باورت نمیشود دل همه را شکستم، غرغرو شدم و سخت پاچه میگیرم، باورت نمیشود دوست دارم همه چیز همینطور بماند . . .