نوشته‌های آقای لامپ

۱۵ مهر ۱۳۹۲

من مترسک هستم


این یه بار نمیخوام داستانک بنویسم و یا از فانتزی‌های ذهنی خودم حرف بزنم . . .
این بار اجازه بده، میخوام از خودم بگم، میدونی تمام بدبختی من از کجاست؟ من بهت میگم. تمام بدبختی من از اونجایی هست که من هیچی نیستم، نه یه پسر خوب و مهربون برای خانواده، نه یه مهندس درسخون، نه یه عکاس خوب، نه یه شاعر توانا، نه یه نویسنده معقول... من هیچی نیستم، هیچی؛ من هر چیزی که خواستم باشم نشدم، تمام مشکل من از اینجایی شروع میشه که تو میگی نه! اینطور نیست، تو همه اینها هستی، این حرف رو میزنی و من فکر میکنم هستم، چون تمام عمرم دوست داشتم باشم، من جنبه این همه چیز بودن رو ندارم، حرفی میزنم که رنجیده میشی، میری و دیگه نیستی که بگی تو همه اینها هستی، میری و دوباره میفهمم که من هیچی نیستم، هیچی...
گاهی حس میکنم مثل یه مترسکم، اون چیزی که نشون میده نیستم، رویایی فکر نکن مترسک باطنی نداره، کاملا پوچ و بی‌ارزشه، مترسک پر از کاه و برگ و آشغاله، مترسک هیچی نیست، مثل من . . .