نوشته‌های آقای لامپ

۱۲ آبان ۱۳۹۲

بلند داد بزن


"همینطوری زندگی را شل گرفتی که همه چیز از دستت در رفت !" ، این را زن همسایه با صدای بلند پای پنجره اتاق من به شوهرش می‌گفت؛ من عادت ندارم به حرف کسی گوش کنم یعنی راستش را بخواهی وقتی کسی حرف میزنند و مخاطبش من هستم هم درست حسابی گوش نمیکنم چه برسد که حرف‌هایشان به من هم ربط نداشته باشد. ولی من کلاً پای پنجره که بنشینم زیاد حرف‌های مردم به گوشم میرسد، یادم می‌آید یک روز دو تا از پسرهای محل سر یک سی‌دی بازی دعوایشان شده بود و یکی دیگری را تهدید میکرد که برادرم را می‌آورم تا سی‌دی بازی من را از حلقومت بیرون بکشد یا یک چیزی توی همین مایه‌ها.
یک چیز بین خودمان بماند، من از رسیدن صدای دیگران به گوشم کلافه شدم برای همین است شده سرما را تحمل کنم، سختی راه را تحمل کنم و همه چیز را کنار بگذارم میروم تا برسم به جایی که صدای هیچ آدمی نباشد، میروم پشت یک کوه از دست آدم‌ها قایم می‌شوم و کف زمین دراز می‌کشم و چشمانم را می‌بندم، ولی مشکل کار اینجاست که من هم حرف دارم! کلی حرف برای زدن اما از آنجایی که کار بیهوده احمقانه به نظر میرسد دوست ندارم پشت همان کوه برای آسمان و پرنده‌ها و علف‌ها تعریف کنم، دلم یک گوش می‌خواهد، یک گوش که صبور باشد و از صبح تا شب برایش ور ور کنم و در تمام این مدت به من انگیزه‌ای برای حرف زدن بدهد، آخر هر گوشی که گوش مطلوب نیست! بعضی آدم‌ها وقتی برایشان حرف میزنی از کرده خودت پشیمان میشوی و هی خودت را لعنت میکنی که کاش اصلا حرف نمیزدی، بعضی آدم‌‌ها بی‌تعارف میرینند به تمام شور و اشتقاقی که در حرف‌هایت داری، اینجا هم که نمیشود همش صفحه کلید را نوک زد و برای شما پست کرد توی وبلاگ، یک گوش راست راسکی می‌خواهم که درست حسابی به حرف‌های من گوش کند، شاید زن همسایه هم همین گوش را می‌خواست و برای همین داد میزد! هرچند مرد همسایه هم گناهی ندارم، زندگی سخت شده، زندگی که سخت می‌شود آدم دیگر مثل یک جنازه می‌شود اصلاً نمی‌فهمد چه اتفاقی برای دیگران رخ می‌دهد، ولی زن همسایه بیشتر حق دارد! من اگر جای زن همسایه بودم بلندتر داد میزدم...