نوشته‌های آقای لامپ

۲۶ آبان ۱۳۹۲

بر درخت تر کسی تبر نمیزند


می‌خواستم برایت از خوشی‌ها تعریف کنم، دیدم دلم گرفته، دل گرفته خوشی می‌خواهد چکار، دل گرفته تو را می‌خواهد.
می‌خواستم بنویسم و برایت تعریف کنم که امروز اینجا باران آمد و هوا زیبا شد و گنجشک‌ها زیر بوته‌ی گل رز پنهان شده بودند و سر و صدا می‌کردند و من هم زیر باران تماشایشان می‌کردم، دیدم نه این باران اصلا زیبا نیست، یعنی اصلا انصاف نبود باران ببارد و تو نباشی؟ بی تو تمام قطره‌ها را جا خالی می‌دادم . . .
دیدم دلم گرفته خواستم به تو فکر کنم، دلم بیشتر گرفت، خواستم به تو فکر نکنم و فراموشت کنم، نشد!
این روزها از دست آدم‌ها خیلی راحت رنجیده خاطر می‌شوم، ازطرفی یک جور که نگاه می‌کنم می‌بینم " نه سایه دارم و نه بر بیافکنندم و سزاست / وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند " یا " شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی / هر شکستی که به ما می‌رسد از خویشتن است " و یا هر ضرب‌المثل و شعر و جمله یا هر کوفتی که مرا اینگونه توصیف کند، من دیگر خودم را دوست ندارم . . .
امروز باران هوا را تمیزتر از هر زمان دیگری کرد، راحت میشد نفس کشید، ولی " هر چند هوا برای تنفس لازم است اما کافی نیست، تو هم باید باشی" .