نوشته‌های آقای لامپ

۰۸ مرداد ۱۳۹۲

دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم


عشق میکنم با زندگی وقتی جلوی من مینشینی و با هیجان از اتفاقات روزت برای من تعریف میکنی، اتفاقاتی که برای من خیلی احمقانه و تکراری و پر از روزمرگی‌ست...
عشق میکنم وقتی میبینم میخندی و حرف میزنی، چشمانت برق میزند و وقتی تکان‌های سرم را به نشانه تایید حرف‌هایت میبینی بال در میاوری و میپری بغلم؛ عشق میکنم وقتی حرف میزنی...
هوا که سرد می‌شود از بس سر به هوایی مدام سرمامیخوری و وقتی سرمامیخوری دلم می‌گیرد، چون بی‌حوصله می‌شوی، حرف نمیزنی، روی کاناپه کز میکنی و تلویزیون خاموش را تماشا میکنی "راستی! قرصت را خوریدی؟ سرفه میکنی شربت اکسپکتورانت میخواهی؟" با "اوهوم" که جوابم را میدهی به خودم امیدوار میشوم، میپرم و شربت و قاشق و کمی آب میاورم  کنارت مینشینم و میخواهم درآغوش بگیرمت که هلم میدهی: "دیوونه تو هم سرمامیخوری، برو اونطرف‌تر..." همین "دیوونه" گفتن کافی بود که تا یک هفته‌ی مرا زیبا کنی . . .
"برایت سوپ درست کردم، میل داری الآن بخوری؟"
حالت که خوب می‌شود به دنیا میایم، تو عادت داری انگاری که یکهو حالت خوب می‌شود، صبج بیدار می‌شوم و میبینم دوباره آویزان کمد شدی تا فلان لباس را پیدا کنی! دستم را میگیری و میکشی حالا نویت من است: "دیوونه دستم کند . . . !" همین "دیوونه" گفتنم کافی بود تا بخندی و دوباره بخندیم...
دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم...


۰۷ مرداد ۱۳۹۲

گل کلم میخورم و کاش نبودم


گل کلم میخورم و به این فکر میکنم که چقدر دیر به دنیا آمدم...
شاید باید 80 سال پیش توی آرژانتین به دنیا می‌آمدم و ملتی را از بند ظلم آزاد میکردم و بعد توی بولیوی کشته می‌شدم؛ شاید باید 131 سال پیش توی همین ایران خودمان به دنیا می‌آمدم و نفت شما مردم را ملی میکردم و بعد در اوج غم و غصه توی 84 سالگی سرطان جانم را میگرفت؛
شاید هم نه! من باید اختراع می‌شدم. این بهتر است، من باید با فرمول C13H18O2 اختراع میشدم و دردهای تو را تسکین میدادم، من باید ایبوپروفن میشدم، البته دو تا اکسیژنم مال تو! من به این‌ها نیازی ندارم، میخواهم چکار! مال تو، تو خوب نفس بکش، تو خوب بخند، تو شاد باش، همین برای من کافیست، من اگر بخواهم با فرمول C13H18 و دو تا نبود برای تو هم میتوانم تسکین دهم، من درد تو را خوب میدانم . . .
گاهی فکر میکنم شاید زود به دنیا آمدم من باید صبر میکردم دقیقا لحظه قیامت به دنیا می‌آمدم که حتی مجال فکر کردن به تو را هم نداشته باشم، هر چند میدانم همان لحظه هم دست از خاطرت بر نمی‌داشتم...
انگاری منو تو مال همین حالا هستیم، انگاری من و تو به موقع هستیم مال خود ِ خود ِ خود همین حالا نه یک ساعت کمتر و نه بیشتر، فقط بدی داستان این است که باز هم من مدام فکر میکنم مال هیچ زمانی نبودم و نیستم و نمی‌شد باشم،
نه انگاری من در تقویم زیادی بودم!