نوشته‌های آقای لامپ

۰۹ شهریور ۱۳۹۲

خیلی چیز‌ها هست که دوست دارم


این یکی دیگر داستان نیست، من واقعا دلتنگت شدم . . .
این یکی را برای خودت نوشتم، به دیگران بگو نشنیده بگیرند، خواندنی‌ها کم نیست، این یکی شوخی ندارد!
بگذار اینبار اینطوری شروع کنم، تو گوشه‌ی خانه کز کن و من میروم پی عشق و حالم...
اینبار تو روی آن صندلی ناجور بنشین و سکوتی همراه با صدای پتک مانند ثانیه شمار ساعت را تجربه کن و مطمئن باش که من اصلا حواسم به تو نیست و راحت توی سالن سینما با دوستانم نشستم و ذرت بو داده می‌خورم و فیلم میبینم، میدانی چیست!؟ خیلی وقت بود که من سینما نرفته بودم، خیلی وقت بود که دوستانم را ندیده بودم، وای مدت‌ها بود ذرت بو داده نخورده بودم، من قبل از این چند سالی میشد که مرده بودم.
سینما را خیلی دوست دارم، تو را هم دوست دارم، ذرت بو داده را هم دوست دارم؛ یک جای فیلم که رسید فهمیدم داستان زندگی من را روایت میکند، مردی تنها عاشق زنی تنهاتر از خودش بود، مرد آنقدر تنها بود که اصلا شعورش را نداشت فکر کند که زن از او تنها تر است، یک جای فیلم همه چیز تاریک شد، یکهو دلم هری ریخت، یاد تنهایی خودم افتادم و فکر کردم تو هم الآن توی اتاق داری دق میکنی، یادم نیست ذرت بو داده‌ها را خوردم یا نه، فقط سریع به خانه برگشتم که تو تنها نباشی همین.


۲۶ مرداد ۱۳۹۲

کافه اتاق


من آنقدرها هم با کلاس نیستم که وقتی دلم گرفت بروم توی کافه بنشیم و سیگار روشن کنم و قهوه‌ی بدون شکر بخورم و غمم این باشد که چرا مردم نمیفهمند، آنقدر‌ها هم بی‌کلاس نیستم که بی‌خیال همه چیز شوم و بروم قهوه خانه قلیان بکشم و چایی بخورم و غمم این باشد که چرا پول ندارم . . .
من همین گوشه اتاقم مینشینم و به عکس تو خیره میشوم، نه سیگار میکشم و نه قلیان؛ نه قهوه تلخ بدون شکر میخورم و نه چای!
من گوشه اتاقم مینشینم و درد نبودنت را روی کاغذ کاهی میکشم، من گوشه اتاقم کز میکنم و حسرت نبودنت را میخورم و غمم تو هستی . . .
اتاق من آنقدر تاریک هست که چشم چشم را نبیند، توی این تاریکی نه موسیقی‌های کافه‌ای پخش می‌شود و نه سیگار هست؛ نه صدای قل‌قل قلیان می‌پیچد و نه چای هست، اینجا فقط من هستم حتی در و دیوار هم نیست که جلوی خیالات مرا بگیرد، اینجا هیچ محدودیتی نیست به جز نبودن تو.
زندگی سگی‌ست، تو که بیایی همه جای این اتاق می‌شوند محدودیت که نتوانم تو را بدست آورم و تو از دستم میروی و دوباره میروم اول راه که در کافه سیگار بکشم یا در قهوه‌خانه قلیان برایم بار کنند...
اما نه حال قهوه خودن دارم و نه میل به چای... هر کجا باشم فقط حسرت نبودنت را می‌خورم!