نوشته‌های آقای لامپ

۰۵ آبان ۱۳۹۲

بگذار خیلی چیزها همینطور بماند


کل ماجرا از اینجا شروع شد که فکر کردم تو باید باشی و نیستی - حالا اینه تو که هستی بماند -
کل دردسرهای من از آنجایی شروع شد که فکر کردم یه چیزی جا افتاده - حالا چه چیزی بماند -
همه غر زدن‌های من مال حال خرابم بود که این روزها با اینکه می‌دانستم باید فراموش کنم و خودم را بزنم به کوچه علی‌چپ اما به طرز احمقانه‌ای نمی‌خواستم فراموش کنم حالا چرا؟ - نه اینکه بماند، خودم هم نمی‌دانم -
بود تو نامعلوم شد و اخلاق من نامشخص، همه چیز به هم گره خورد و ناجور شد، تو ناشناخته آمدی و بهم زدی تمام شناخته شده‌های دنیای مرا، باورت نمیشود دل همه را شکستم، غرغرو شدم و سخت پاچه میگیرم، باورت نمیشود دوست دارم همه چیز همینطور بماند . . .


۲۱ مهر ۱۳۹۲

پروانه‌ها و مگس‌ها


این که لامپ‌ها جای خالی شمع رو توی این روز‌ها برای پروانه‌ها پر کردند خیلی لذت بخشه! شما نمیتونی حس کنی وقتی یه پروانه میاد دورت می‌چرخه چه حال عجیبی بهت دست میده
این که یه پروانه با تمام شکوهی که داره بیاد و تو رو لمس کنه! ستایشگر هم اگه قرار هست باشه چه خوب که پروانه باشه نه مگس بد چهره و کثیف، نه پشه موزی و پلشت . . .
بی‌چاره اون لامپی که از فرط تنهایی و نبود پروانه و شب پره دل به مگسی بی‌سر و پا میده!هر کسی که دور شما چرخید شایسته پروانه فرض شدن نیست ! حتی اگه کس دیگه‌ای نباشه!



۱۵ مهر ۱۳۹۲

من مترسک هستم


این یه بار نمیخوام داستانک بنویسم و یا از فانتزی‌های ذهنی خودم حرف بزنم . . .
این بار اجازه بده، میخوام از خودم بگم، میدونی تمام بدبختی من از کجاست؟ من بهت میگم. تمام بدبختی من از اونجایی هست که من هیچی نیستم، نه یه پسر خوب و مهربون برای خانواده، نه یه مهندس درسخون، نه یه عکاس خوب، نه یه شاعر توانا، نه یه نویسنده معقول... من هیچی نیستم، هیچی؛ من هر چیزی که خواستم باشم نشدم، تمام مشکل من از اینجایی شروع میشه که تو میگی نه! اینطور نیست، تو همه اینها هستی، این حرف رو میزنی و من فکر میکنم هستم، چون تمام عمرم دوست داشتم باشم، من جنبه این همه چیز بودن رو ندارم، حرفی میزنم که رنجیده میشی، میری و دیگه نیستی که بگی تو همه اینها هستی، میری و دوباره میفهمم که من هیچی نیستم، هیچی...
گاهی حس میکنم مثل یه مترسکم، اون چیزی که نشون میده نیستم، رویایی فکر نکن مترسک باطنی نداره، کاملا پوچ و بی‌ارزشه، مترسک پر از کاه و برگ و آشغاله، مترسک هیچی نیست، مثل من . . .


۱۱ مهر ۱۳۹۲

پروانه‌ها و مگس‌ها


این که لامپ‌ها جای خالی شمع رو توی این روز‌ها برای پروانه‌ها پر کردند خیلی لذت بخشه! شما نمیتونی حس کنی وقتی یه پروانه میاد دورت می‌چرخه چه حال عجیبی بهت دست میده
این که یه پروانه با تمام شکوهی که داره بیاد و تو رو لمس کنه! ستایشگر هم اگه قرار هست باشه چه خوب که پروانه باشه نه مگس بد چهره و کثیف، نه پشه موزی و پلشت . . .
بی‌چاره اون لامپی که از فرط تنهایی و نبود پروانه و شب پره دل به مگسی بی‌سر و پا میده!هر کسی که دور شما چرخید شایسته پروانه فرض شدن نیست ! حتی اگه کس دیگه‌ای نباشه!