نوشته‌های آقای لامپ

۰۶ آذر ۱۳۹۲

برقص


بی‌کار که باشی مدام فکر و خیال‌ها توی ذهنت روی هم تلنبار می‌شوند و آخر سر به جایی میرسی که نمیفهمی به کدام یک باید فکر کنی، یعنی به جایی میرسی که اصلا نمی‌فهمی به چه چیزی فکر میکنی، گاهی حس میکنی اصلا مدت‌هاست که فکر نکردی...
گوشه نشینی هر چه نداشته باشد خیلی خوب راه بدبخت شدن را یادت می‌دهد. گاهی دوای درد این است که خود را درگیر روزمرگی کنی و همه چیز زندگی را از صفر شروع کنی، به درک که تا اینجا رسیدی، خراب کن تمام ساخته‌ها و روی آوار گذشته برقص که ما برای رقصیدن زاده شدیم.


۲۶ آبان ۱۳۹۲

بر درخت تر کسی تبر نمیزند


می‌خواستم برایت از خوشی‌ها تعریف کنم، دیدم دلم گرفته، دل گرفته خوشی می‌خواهد چکار، دل گرفته تو را می‌خواهد.
می‌خواستم بنویسم و برایت تعریف کنم که امروز اینجا باران آمد و هوا زیبا شد و گنجشک‌ها زیر بوته‌ی گل رز پنهان شده بودند و سر و صدا می‌کردند و من هم زیر باران تماشایشان می‌کردم، دیدم نه این باران اصلا زیبا نیست، یعنی اصلا انصاف نبود باران ببارد و تو نباشی؟ بی تو تمام قطره‌ها را جا خالی می‌دادم . . .
دیدم دلم گرفته خواستم به تو فکر کنم، دلم بیشتر گرفت، خواستم به تو فکر نکنم و فراموشت کنم، نشد!
این روزها از دست آدم‌ها خیلی راحت رنجیده خاطر می‌شوم، ازطرفی یک جور که نگاه می‌کنم می‌بینم " نه سایه دارم و نه بر بیافکنندم و سزاست / وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند " یا " شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی / هر شکستی که به ما می‌رسد از خویشتن است " و یا هر ضرب‌المثل و شعر و جمله یا هر کوفتی که مرا اینگونه توصیف کند، من دیگر خودم را دوست ندارم . . .
امروز باران هوا را تمیزتر از هر زمان دیگری کرد، راحت میشد نفس کشید، ولی " هر چند هوا برای تنفس لازم است اما کافی نیست، تو هم باید باشی" .


۱۲ آبان ۱۳۹۲

بلند داد بزن


"همینطوری زندگی را شل گرفتی که همه چیز از دستت در رفت !" ، این را زن همسایه با صدای بلند پای پنجره اتاق من به شوهرش می‌گفت؛ من عادت ندارم به حرف کسی گوش کنم یعنی راستش را بخواهی وقتی کسی حرف میزنند و مخاطبش من هستم هم درست حسابی گوش نمیکنم چه برسد که حرف‌هایشان به من هم ربط نداشته باشد. ولی من کلاً پای پنجره که بنشینم زیاد حرف‌های مردم به گوشم میرسد، یادم می‌آید یک روز دو تا از پسرهای محل سر یک سی‌دی بازی دعوایشان شده بود و یکی دیگری را تهدید میکرد که برادرم را می‌آورم تا سی‌دی بازی من را از حلقومت بیرون بکشد یا یک چیزی توی همین مایه‌ها.
یک چیز بین خودمان بماند، من از رسیدن صدای دیگران به گوشم کلافه شدم برای همین است شده سرما را تحمل کنم، سختی راه را تحمل کنم و همه چیز را کنار بگذارم میروم تا برسم به جایی که صدای هیچ آدمی نباشد، میروم پشت یک کوه از دست آدم‌ها قایم می‌شوم و کف زمین دراز می‌کشم و چشمانم را می‌بندم، ولی مشکل کار اینجاست که من هم حرف دارم! کلی حرف برای زدن اما از آنجایی که کار بیهوده احمقانه به نظر میرسد دوست ندارم پشت همان کوه برای آسمان و پرنده‌ها و علف‌ها تعریف کنم، دلم یک گوش می‌خواهد، یک گوش که صبور باشد و از صبح تا شب برایش ور ور کنم و در تمام این مدت به من انگیزه‌ای برای حرف زدن بدهد، آخر هر گوشی که گوش مطلوب نیست! بعضی آدم‌ها وقتی برایشان حرف میزنی از کرده خودت پشیمان میشوی و هی خودت را لعنت میکنی که کاش اصلا حرف نمیزدی، بعضی آدم‌‌ها بی‌تعارف میرینند به تمام شور و اشتقاقی که در حرف‌هایت داری، اینجا هم که نمیشود همش صفحه کلید را نوک زد و برای شما پست کرد توی وبلاگ، یک گوش راست راسکی می‌خواهم که درست حسابی به حرف‌های من گوش کند، شاید زن همسایه هم همین گوش را می‌خواست و برای همین داد میزد! هرچند مرد همسایه هم گناهی ندارم، زندگی سخت شده، زندگی که سخت می‌شود آدم دیگر مثل یک جنازه می‌شود اصلاً نمی‌فهمد چه اتفاقی برای دیگران رخ می‌دهد، ولی زن همسایه بیشتر حق دارد! من اگر جای زن همسایه بودم بلندتر داد میزدم...