نوشته‌های آقای لامپ

۱۴ آذر ۱۳۹۳

شما بفرمایید بشینید اینجا



آقای دکتر! ببخشید قربان... من اساسا خودم از مهشید خواستم بیاد و روانکاوی بشه

شما بفرمایید بشینید اینجا...

من مرتب شلنگ تخته میندازم  ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟ من مرتب شلنگ تخته میندازم  ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟

تکرار شد؟
اول فکر کردم مشکلی هست، یکم زدم عقب، دوباره تکرارکرد، باز گفتم حتما اشتباه شده و دوباره زدم یکم عقب، اما باز تکرار شد! صبر کردم . . .
من مرتب شلنگ تخته میندازم  ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟
دوباره تکرار شد، دوباره و دوباره و دوباره . . .
انگار اشتباه‌ی در کار نبود! انگار من واقعا دارم فرو میرم، واقعا من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم

چکار کنم؟ ما آویخته‌ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده‌ی خودمان را؟

شما بفرمایید بشینید اینجا . . .










۰۹ آذر ۱۳۹۳

۰۸ آذر ۱۳۹۳

تا به تو میرسم میروی



دلم آشوب گرفته وسط دنیای کوچکش گیر کرده،، چشم‌ها هنوز خیس هستند، راننده‌ها از توی اتوبان بی‌تفاوت به حال من که پشت پنجره ایستاده‌ام عبور می‌کنند، ماهی توی تنگ خیلی وقت پیش‌ها مرده است، ساعت نای حرکت ندارد! این وسط تو فقط نیستی که کنارم نباشی، حتی عنکبوت‌ها هم دیگر اینجا تار نمیتنند
هنوز مات اتوبانم و هنوز ماشین‌ها بی‌تفاوت‌اند
تمام من غبار شهر به خود گرفته

هنوز راهی برای به تو رسیدن هست؟ تو را کجای نقشه‌ی جغرافیا گم کردم؟
به تو نامه مینویسم، پستچی‌ها دیگر از این همه نامه‌ی بی‌مقصد پر مقصود کلافه شده‌اند! شهر آشوب شده! یک نبود تو ببین چکار میکند

با خودم میجنگم تو شدی فرمانده، نقشه‌ی نابودی‌ام را کشیدی
من نقش خیال تو را میکشم
تو معلوم نیستی، مه همه جا را گرفته، دیگر چشم‌ها کار نمیکنند، اینجا فقط باید صدایت بزنم! آهای گم شده در مه، آهای پنهان شده در من، وقتش نیست آفتاب بتابد؟ وقتش نیست بیایی؟

هنوز دست تو تاریخ را نگه داشته، زمان ایستاده، من پشت پنجره تو را میبینم که مثل راننده‌های توی اتوبان بی‌تفاوت به من، عبور میکنی؛ میدوم تا به تو برسم، پله‌ها را دو تا یکی رد میکنم، اینجا پا جواب نمیدهد با سر میایم، به در میرسم دیگر اراده‌ی من دست خودم نیست، دوست ندارم در را باز کنم، دوست ندارم دوباره ببینمت، دوست ندارم دوباره تاریخ رقم بخورد، دوست ندارم زمان حرکت بکند، اما در را باز میکنم . . .

کاش پشت پنجره ایستاده بودم و رفتنت را یک دل سیر تماشا میکردم

کاش می‌ایستادی تا ببینی به چه شوقی در را باز میکنم . . .



۲۵ آبان ۱۳۹۳

همیشه لامپ اولین اعدامی‌ست . . .



همیشه لامپ اولین اعدامی‌ست . . .
روشن میکند خانه را، آویزان تاب میخورد؛
برق که میرود ترس سیاه می‌شود!

ما چقدر اشتباه کرده‌ایم،
اشیاء گم شده‌اند، میز دیگر نیست!
کاغذهای سفید در سیاهی، کلمه فرق نمیکند!

باید فقط حرف بزنیم کتبی نمی‌شود
شفاهی بازوهایت را باز، لبهایت را فشار
دیوار یا پنجره،
اینطرف نیست آنطرف هم ندارد
جنگل ریخته از موهای تو!


-مهرداد عارفانی-








۰۳ آبان ۱۳۹۳

عروسک ساز



شاید باید دوتا دست بسازه برام موهاشو نوازش کنم
شاید باید دوتا پا بسازه برام مثل سایه دنلابش کنم
شاید باید با دکمه پیرهنش برام چشم بسازه نگاهش کنم
شاید باید دوتا لب بدوزه برام اینا رو ازش خواهش کنم

بیار سوزنت رو

کاوه صالحی









۲۹ مهر ۱۳۹۳

مکالمه‌ای شامل حرف‌هایی که هیچوقت نمیزنم



بوق و باز بوق و باز هم . . .
ناگهان صدای تو!
الو... سلام... "
سیب، انگور، انار و یک فصل پاییز
سلام، دلم تنگ شده بود؛ خوبی؟ "
من، تابستانی که تمام شد، تویی که اینقدر از من دوری و یک عالمه دلتنگی
خوبم مرسی، تو چطوری؟ "
فعلا به بخاری احتیاجی نیست هنوز دست تابستان لای تقویم جیبی کوچکی که از تو هدیه گرفتم گیر کرده و هوا گرم است
دلتنگم
و هر روز به این فکر میکنم که دلتنگ تو بودن حال خوب حساب میشه یا نه! فقط دلتنگم... "
عوارض دلتنگ تو بودن را وقتی که لحظه‌ای از یاد تو دور شوم حس میکنم و باز یاد تو میافتم

پاهایم را توی خیابان وقتی با تو قدم میزدم جا گذاشتم، دستانم را بعد از این که برای تو به نشان خداحافظی تکان دادم گم کردم، چشمانم هم وقتی سوار اتوبوس شدی و در بسته شد و رفتی دیگر نمیبیند، حواسم تا دید اینجا شورش شده خودسر شد و نیست
از تو را خیال کردن زیباتر تو را خواستن است

بخند به یاد روزی که دست در دست هم پر شور و شوق راه میرفتیم و من فقط به داشتنِ دستانِ تو فکر میکردم نه قدم‌هام
بخند به یاد روزی که خنده کنان زیر آوار نگاه تو فرصت نفس کشیدن هم نداشتم
یادت بیار که این دیوانه چقدر دوستت دارد

شب شده، به جز صدای جيرجيرکى که مدام میگوید "نیست... نیست... نیست... نیست..." چیز دیگری کنارم نیست.

این وسط حرفهايى میماند که زده نمیشود و هیچوقت گفتنی نیست.

فقط دلتنگم...





۳۱ شهریور ۱۳۹۳

خوبم، باور کن



مرگ موش و وان پر از آب حمام

یک مرگ تلویزیونی

من زنده‌ام، راه میروم، غذا میخورم، هر کسی احوالم را بپرسد با لبخند واقعی میگویم خوبم، اما مرگ چیز خیلی نزدیک‌تری از وان حمام و مرگ موش و یک سریال تلویزیونی‌ست

من زنده‌ام و نفس میکشم، تو دوری و غصه‌ات را میخورم

تو پشت تلفن سلام میکنی و دلم بی‌هوا میریزد و فکر میکنی زنده‌ام

از پشت تلفن هنوز چشم‌ها معلوم نیستند، از پشت تلفن هنوز فکر میکنی خوبم

خوبم باور کن خوبم...

هیچ وقت اینقدر خوب نبودم





۱۰ مرداد ۱۳۹۳

دنیا خیلی وقت است تمام شده



دنیا خیلی وقت است تمام شده
                      شما بی‌خبرید!

دنیا آن روز که او رفت تمام شد
ما فقط داریم وقت تلف میکنیم . . . !



۰۳ مرداد ۱۳۹۳

فقط نگاه کن


یافتم یافتم! زمین دور خورشید نمی‌چرخد!

دور سر من میچرخد! دور سر من میچرخد که گیجم . . .

یافتم! گیجم . . .

از روزی که دوست داشتن تو شروع شد زمین همه چیز را رها کرد و شروع کرد به چرخیدن دور سرم
از روزی که دوست داشتن تو شروع شد گیج شدم
همه چیز با تو شروع می‌شود

می‌خندی و می‌خندم . . .
      تو خالقی، خدایی، آفریننده‌ی حالات منی
      تو بهترین خدایی هستی که خدا آفریده است.

خواستم عاشقانه حرف بزنیم اما باور کن تا وقتی می‌شود تو را در آغوش گرفت کلمات فقط وقت تلف می‌کنند.

خواستم در آغوش بگیرمت و تو حرف بزنی هر چه می‌خواهی بگو و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم
پنجره‌ی چشمانت را به سوی من باز کن... ببین چقدر دوستت دارم

بگذار بگذریم از نبودن‌ها، باش؛ همیشه باش و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم.



۳۱ تیر ۱۳۹۳

چه بی‌تابانه می‌خواهمت



چه بی تابانه می‌خواهمت
         ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
              و فاصله
                     تجربه ئی بیهوده ست

بوی پیرهنت
       این جا، واکنون...

کوه ها در فاصله
سردند
دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن

یاس را، رج می زند
 بی نجوای انگشتانت
                           فقط...

و جهان از هر سلامی خالی است
شانه ات مجابم می کند    در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانه هایت
همچنانم اتش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است


                                          «شاملو»








۱۲ تیر ۱۳۹۳

رفیقمه، چکارش کنم؟


زنگ که نمی زنه فقط با sms غر غر میکنه؛ آخه مرد چرا با خودت این کارو میکنی؟
می‌گفت نیا ولی من رفتم و به زور سوار ماشینش کردم گفتم یه دوری میزنیم دلت باز میشه یکم چرت میگیم و حال و هوات عوض ميشه میگفت من نمیتونم وقتی تو دلت گرفت بیام و این کارو بکنم!
گفتم ما داریم رفاقت میکنیم نه معامله من تا اونجایی رفیقتم که وقتی گرفته‎ای ببرمت بیرون نه اینکه وقتی حال من گرفتس تو این کارو بکنی!
خلاصه بردمش باغ وحش دیگه غر نميزد زیاد هم ناراحت نبود فکر میکردم یادش رفته حیوونا حال هوای آدمو عوض میکنند ولی همش جلوی من فیلم بازی میکرد که من فکر کنم واقعا روی رفیقم تاثیر گذاشتم و خوشحال بشم که حالشو خوب کردم، وقتی برگردوندمش خونه دوباره کسل بود و خسته من هم حس کردم خستم حس کردم هیچ کاری برای بهترین دوستم نتونستم انجام بدم

کاش زندگی به زیبایی پرهای طاووسی باشه که هر چی التمایش کردیم بابا جون من تو رو خدا دمتو نشونمون بده و نداد . . .




۲۹ خرداد ۱۳۹۳

این جا جای تو خیلی خالی شده



در من پیاله‌ای‌ست
  که از نبودنت
              لبریز شده

جای تو خالی‌تر می‌شود
           و پیاله لبریزتر . . .







۲۱ خرداد ۱۳۹۳

چه گوارا


پیدا کنیدش دوباره
بگو دوباره بمیرد
شاید دستم را بگیرد

پیدا کنیدش دوباره
هی هی سیرا ماسرا
سیرا ماسرای تنها
زخمی، پیدا کن مردی را
که بخواند چه گوارا

یک مشت پر از گلوله 
گل چک چکه چک چکاشا
می افتد سنگین روی خاک
یک مشت پر از گلوله

هی هی سیرا ماسرا
سیرا ماسرای تنها
زخمی، پیدا کن مردی را
که بخواند چه گوارا




"محسن نامجو" «چه‌گوارا»





۱۵ خرداد ۱۳۹۳

آرزوهای به موقع!


از وقتی که به آرزو‌هام میرسم میترسم!
میترسم نکنه دیر شده باشه، نکنه دیگه حال و حوصله‌ی داشتن‌هایی که زمانی رویای اونو داشتم رو نداشته باشم...

گاهی به توی آیینه نگاه میکنم و با خودم میگم الآن چی از دنیا میخوام؟ به چی رسیدم؟ چیزی که دارم رو باید الآن داشته باشم؟

کاش مطمئن میشدم که به بعضی از آرزوهام نمیرسم یا اینکه دیرتر از اون چیزی که باید باشه میرسم تا واقعا خیالشون رو از سرم بیرون کنم

آدم‌ها آرزوهاشون تموم نمیشه، ولی گاهی مجبور میشند خواستن‌هاشون رو تموم کنند . . .

سختی دنیا هم فقط همینه! بی‌خیال خواستن بشیم . . 

۱۴ خرداد ۱۳۹۳

در بهشت پشه‌ها نیش نمی‌زنند، می‌بوسند


وز وز کنان از کنار گوشم رد می‌شوند، نمیفهمند که من دارم به تو فکر می‌کنم، پشه‌ها عاشق خودنمایی هستند.
به تو فکر می‌کردم که چقدر معصومی، مینشینی لب حوض و با ماهی‌ها بازی میکنی، میخندی و مرا صدا میزنی
عصر یک روز گرم تابستان گربه‌ها نای خمیازه کشیدن را هم ندارند تو از لذت هندوانه خوردن حرف میزنی. دو تا گلدان شمعدانی کنار ایوان، یک کوزه‌ی ترک خورده که دیگر بدرد نمیخورد گوشه‌ی باغچه، من پشت پنجره ماتِ تماشای تو و تو کنار حوض با ماهی‌ها بازی میکنی
باور نمیکردم یک روز فاصله‌ی من و تو به اندازه‌ی یک پنجره باشد، تو دست نیافتنی‌تر از خواستن من بودی
خوبی این روزهای من تنها تویی، دیگران همه هیچ هستند . . .


۱۰ خرداد ۱۳۹۳

تو اینقدر زیبا بودی آفتاب سوزان؟


همیشه یه اتفاق هست که بگه زندگی چیزای دیگه‌ای هم داره...
دیروز یه روز سخت و پر از خستگی رو طی کردم، تو راه برگشت اونقدر دلگیر از موقعیت سخت این چند روزم بودم که داشتم دیوونه میشدم.
یک لحظه نگاه کردن به غروب کافی بود تا تمام این چرندیات از یادم برهتوی اتوبان ساوه-سلفچگان بودم که دیگه نور آفتاب توی جاده چشممو نزد خیلی ملایم مثل یه ستاره‌ی معصوم میدرخشیدپیاده شدم و نگاهش کردم...طول روز همین ستاره‌ی مظلوم جهنمی ساخته بود که نمیشد یک لحظه تحمل کرد و اما حالا با عشوه منو مجذوب خودش کرده بود...

گرماشو تحمل میکنم تا دوباره غروب زیباشو تماشا کنم


خوبی زندگی اینه که خورشید ظالم میتونه مثل یه بچه گربه ملوس باشه . . .

مثل سختی‌های این چند روز؛ تحمل میکنم تا زیبایی بعدا رو تجربه کنم




۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

یک خیال‌پردازی لایت


قلم هست،
کاغذ نیست . . .
کف دستم مینویسم،
و شاید حرف‌هایم را بعد از شستن دستانم فراموش کنم، اما تو را . . . ! هرگز . . .
من هستم،
تو نیستی، یعنی اصلا نبودی که حالا بعد این همه بی‌کاغذی کشیدن بخواهی باشی،
خاطرات نداشته‌ی مان را هر لحظه مرور میکنم، یادت نمیاید، چیزی نبود که یادت بیاید، حالا منم و یک قلم که حتی به اینکه بنویسد هم مشکوکم
داشتم با خیالت پرواز کردن یاد میگرفتم، نبودت راه رفتن را از یادم برد
میدانی؟ همه چیز خیلی عادی غیرعادی میشود، صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی همه جا نارنجی رنگ است، انگار همه چیز را برای اولین بار است میبینی ولی باز با این حال در پی چیز آشنایی میگردی که آن را هم ندیدی و نمیشناسی
عاشق که بشوی فقط پی معشوق میروی، بی آنکه اصلا وجود داشته باشد
همین قدر برای یک عاشقانه نوشتن کافی نیست،
بیا و ببین که غوغا میکنم! اگر پایه باشی . . .


۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳

من به اطمینان هم اطمینان ندارم


ترم اول درسی بود به نام سیستم‌های اندازه‌گیری که باعث شد به طور بنیادی ساختار فکریم عوض بشه!

استاد درس مربوطه از عدم وجود دایره و مربع و اندازه دقیق و عدم وجود هر اطمینانی حرف میزد

"هیچ دایره‌ای وجود ندارد، همه بیضی هستند که به سمت دایره میل میکنند"
"هیچ اندازه‌گیری دقیقی وجود ندارد، همه تقریب هستند"
"هیچ مستطیلی وجود ندارد، همه ذوزنقه‌هایی هستند که به سمت مستطیل بودن میل میکنند"
و و و . . .


گاهی به این فکر میکنم که تو واقعا "تو" نیستی، من هم "من" نیستم، من سعی میکنم "من" باشم، اطمینانی هم نیست نه به من و نه به تو . . .

اما تو باور کردنی هستی، به اندازه‌ی "بی‌نهایت" که نیازی به اندازه‌گیری ندارد



 

۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

مجلس شورا - حسین پناهی


و صدایی شنیدم که می‌گفت " تو "
و قطاری که تکرار می‌کرد:
تو تو تو تو
تو تو تو تو تو تو
تو تو تو
تو تو تو تو تو تو تو . . .
حسین پناهی




۲۸ فروردین ۱۳۹۳

حافظ همیشه صحبت جانانه میکند


حافظ همیشه صحبت جانانه میکند
                    با دل نوای سـاغر و پیمانه میکند
ما را به بحر خودش میکشد و باز
                    با ما حدیث سرو و گل ناز میکند
                                                  # لامپ سوخته

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت                              

                              روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود                              
                              بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم                              
                              وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه می داد که از کوی ارادت نروم                              
                              دیدی آخر که چسان عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن                              
                              در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم                              
                              کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
# حافظ                                        


۲۷ فروردین ۱۳۹۳

درختچه‌های گلدونی آقای لامپ

وقتی بهار میشه یکی از کارهایی که با اون به آرامش خوبی میرسم سر و کله زدن با گل و گیاه هست.

چندتا نهال کوچیک جلوی خونمون بود که توی گلدون کاشتم تا اونجوری که میخوام پرورشش بدم


دو تا کاج هم خریدم


این چند روز نیت کردم گلدونهای سنگی داشته باشم، رفتم کوه و چندتا سنگ پیدا کردم و شروع کردم به تمیز کردن و سوراخ کردن سنگ، اگه اون چیزی که توی ذهنم هست بسازم واقعا خوب میشه
این اون سنگیه که سر سوراخ کردنش با دریل و قلم و چکش و اسید حسابی خودمو زخمی کردم


نمیدونم کدوم نهال رو اینجا بکارم
دوستم هم به این کارم علاقمند شد و قرار گذاشتیم با هم سنگ پیدا کنیم، یه روز که رفتیم دنبال سنگ توی دامنه‌ی اولین کوه که نزدیک جاده بود یه چیز خوب پیدا کردیم، فسیل یه صدف که وزنش کمتر از 60 کیلو نبود خیلی خوشحالمون کرد
پایین اوردن این سنگ خیلی انرژی ما رو گرفت و سخت بود


کشوندن این سنگ تا یک چهارم راه تا ماشین 45 دقیقه طول کشید


بهار فصل زیبایی‌ست که هیچ وقت فرصت در آغوش کشیدنش رو نداشتم
من عاشق بهار و زیبایی‌های اون هستم، وقتی گلدونم درست شد حتما عکسش رو نشونتون میدم
شما هم برای این کارها تلاش کنید، روحیه شادی بهتون میده



۲۳ فروردین ۱۳۹۳

هم صحبت


"به دانسته‌هات پشت نکن!"

"هدف اونطرف خطره!"

این دو جمله از بین هزار و اندی جمله‌ای بود که همسفرم توی راه برگشت به شهرم بهم گفت

تمام عمرم سعی کردم همه جور کاری رو تجربه کنم اما امروز شاید با خیلی چیزها آشنا شدم، ولی به خیلی چیزها هم نرسیدم
آدمایی مثل من یه لیوان هستند، میتونم از همه چیز یه خورده داشته باشم که معلوم هم نیست چه معجونی از آب دربیاد، یا از یه چیز خاص یه لیوان کامل باشم!
باید دستمو بکشم روی چراغ جادو و خاکش رو پاک کنم، باید کاری کنم، یه حرکت! تا بتونم آرزو کنم، آرزویی که برآورده بشه.

فکر میکنم خدا منو جور خوبی دوست داره، همیشه وقتی به حرفی نیاز داشتم با کسی مواجه شدم که ناخودآگاه و بی مقدمه جواب سوالات من بوده
همسفرم میگفت "آدم‌ها با کسی مواجه میشند که انتظار دارند مواجه بشند، دنیا برای آدمی که فکر میکنه سخته واقعا سخته، دروغی هم نیست، دنیا برای آدمی که میگه آرومه واقعا آرومه، هیچ دروغی هم نیست، تو کاری میکنی، چیزی میخوای یا انتظار داری و واکنش همونو میبینی"

همیشه آدم‌هایی که میخواستم توی مسیرم قرار گرفتند، یادم میاد روزی که توی پارک نشسته بودم و به تنهایی و خوبی‌هاش فکر میکردم و از افکارم لذت میبرم پیرمردی سمتم اومد و گفت:
+ جوان چرا تنها نشستی؟
- چی بهتر از تنهایی؟
+ تنهایی رو باید دوست داشت، اگه بهت لذت میده درکش کنی، اون یه وجود تنهاست و با ما فرق داره، باید تنهایی رو تنها گذاشت تا راحت باشه، ما آدما زیر بار تنهایی له میشیم و میشکنیم، تنهایی چیزای خوبی به آدم یاد میده ولی اگه زیاد بهش سخت بگیری و از پیشش نری تمام چیزایی که بهت یاد داده رو باضافه خودت ازت میگیره...

دارم به ساعت روی دیوار نگاه میکنم، بدون این که درکم کنه در حرکته! وقت ندارم برای فکر نکردن! وقت ندارم برای امتحان کردن زندگی، اون هم در شرایطی که دیگه این لحظه‌ها تکرار نمیشه

۱۵ فروردین ۱۳۹۳

کتابِ نیست - علیرضا روشن


چند شعر زیبا از کتاب نیست با صدای علیرضا روشن؛
کتاب "کتابِ نیست" مجموعه شعری از علیرضا روشن است که در سال 1390 چاپ شد.

شعری از این کتاب:
"دلتنگی خیابان شلوغی‌ست
که تو در میانه‌اش ایستاده باشی
میبینی میایند
میبینی میروند
و تو همچنان ایستاده باشی"



لینک خرید کتاب در فروشگاه اینترنتی شهر کتاب: کتابِ نیست

*گوش کنید:


۱۰ فروردین ۱۳۹۳

خیلی خیالاتی شدم


نمیفهمم چرا وقتی یاد تو میافتم همه‌ی دنیا شروع میکند به چرخیدن دور سرم
نمیفهمی چرا وقتی یاد تو میافتم دیوانه می‌شوم؟
چنگ میزنم به صورت خودم، مشت میکوبم به دیوار و وحشیانه از همه دور می‌شوم!
تو چه داری که میترسم از تو؟ تو چه کردی که از تو فرار میکنم؟
تو ماه کاملی در آسمانی که اسم، نشانی، خاطرات و خودت، مرا دیوانه می‌کنند، می‌شوم یک ناهنجاری کامل و بدون هیچ محدودیتی دیوانگی تراوش میکنم
دوستت دارم ولی میترسم از دوست داشتنت
دوستت دارم ولی میترسم از دوست نداشتنت
دوستت دارم ولی میترسم و از همه به گوشه‌ای فرار میکنم که مشرف است به همه، حس خوبی نیست وقتی دیگران از کارم متعجب می‌شوند
گاهی فکر می‌کنم باید همه را جمع کنم، بروم روی چهارپایه تا دیده شوم بعد داد بزنم که: "من دیوانه هستم! منه دیوانه دوستش دارم" بعد چهارپایه را از زیر پایم
خالی کنم، خیلی راحت،
خیالت راحت،
خیالم راحت،
خیال همه راحت . . .
گاهی فکر میکنم باید ندید، نبود یا اصلا نخواست... من تو را می‌خواهم ولی باید نخواست...
گنگ حرف میزنی! ببینم مرا دوست داری؟ گنگ حرف میزنی! ببینم چه کسی را دوست داری؟
گنگ حرف میزنی که مدام گاف میدهم
ولی من دیوانه نیستم، من عاشقم! هر کسی عاشق تو باشد دیوانه می‌شود؛ دیوانه که نه، عاشق می‌شود! تو ماه کاملی که عاشقان را دیوانه میکنی
میترسم ببینمت ولی تا بخواهی با خیالت دست در دست هم قدم میزنیم، میترسم صدایت کنم ولی تا دلت بخواهد با خیالت حرف میزنم
خیلی خیالتی شدم، باید راحت شوم، امروز صبح یک چهارپایه خریدم


۲۷ اسفند ۱۳۹۲

شیخ و دیوانه‌ی


روزی دیوانه‌ای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را می‌پرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بی‌نیازم
شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است
شیخ گفت پیام‌آور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!
شیخ گفت: معجزات چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر . . . !
شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، "من" نیست!
شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید
شیخ خدا را به قتل رساند . . . !
و مردم شیخ را تحسین کردند . . . !


۲۲ اسفند ۱۳۹۲

من راحت نبودم


بیا بزن توی گوش من و بلند سرم داد بکش که:
- "احمق جان! ماها همه کنار همیم که راحت باشیم"
من هم گیج سیلی تو با بعض اول و آخر کلماتم را قورت بدهم و با صدای آهسته بگویم:
+ "من راحت نبودم!"
- "چی؟"
حالا فریاد میزنم:
+ "من اصلا راحت نبودم...!"
حالاست که چشمانت خیره بشوند به من و فقط هاج و واج نگاهم کنی
+ "قرص‌های آرامبخشم را خوردم، دم کرده‌ی گل گاو زبان را هم خوردم اما آرام نیستم؛ من راحت نبودم! اینکه هر روز خودم را پشت گوش بیندازم.
در دوستی یک سری قانون‌های غیر منطقی هست! ولی اجباری! تو منطقی رفتار کردی و خطاکاری؛ من با این منطق تو راحت نیستم، لحظه‌های زیادی چشم انتظار این نشسته بودم تا اعتراف کنی که اشتباه کردی ولی باز خیلی منطقی مغروری! من آرام نیستم! ولی آدم که هستم!"


۱۸ اسفند ۱۳۹۲

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ - حسین پناهی

دکلمه‌ای که بارها گوش میکنم و . . .
روحش شاد . . .
----------------------------
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
***
تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه
***
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم
                            حسین پناهی

*گوش کنید:


۱۶ اسفند ۱۳۹۲

خودم گم شده


جایی برسی که بفهمی باید شروع کنی به گشتن
راه بیوفتی همه جا در به در پی خودت بگردی، به هر کجا که فکر کنی سرک بکشی و دنبال ردی از خودت باشی
جایی برسی که خسته و کلافه، از مردمِ توی پیاده‌روها میپرسی: "ببخشید آقا؛ ببخشید خانم! شما مرا ندیدید؟ هر چه میگردم نیستم! اگر نشانی از من دارید لطفا کمکم کنید."
حالا کم کم میفهمی همه دارند دیوانه می‌شوند! ولی تو سعی کن عاقل بمانی، یک لحظه شک کنی نبود خودت هم یادت میرود و میشوی مثل بقیه دیوانه‌های توی شهر که بی‌خیال خودشان شدند
آدم که بی‌خیال خودش باشد بی‌خیال بقیه هم میشود، آدم بی‌خیال آدم نیست، شپش است! فقط "به من چه" توی دهانش می‌چرخد.
جایی برسی که بفهمی جای خودت خالی‌ست، عکس و اعلامیه چاپ کنی که آهای مژدگانی به کسی که مرا پیدا کند یا خبری از من بدهد
اما چه ساده انگارانه . . .
گاهی فکر میکنم من سیاهی چشمان تو هستم، گاهی فکر میکنم تو سرخی قلب من هستی که توی سینه‌ام پنهان شدی
من گوش‌های تو هستم، من زبان تو هستم، من چشمان تو هستم و تو قلب منی . . .
گاهی فکر میکنم خودم را پیدا کردم، تو را هم پیدا کردم


۱۴ اسفند ۱۳۹۲

به جهنم که دلم تنگ تو شد


تو دنبال کلماتی خاص میگشتی و من میتوانستم آنها را بیان کنم، من و تو بیمار بودیم و داروی هم دیگر؛ من میگفتم و تسکین میافتم
تو میشنیدی و آرام میشدی،
حالا بعد از این همه سال من برای تو "او" شدم، تو برای من "خاطره"
ولی این را بدان سنگ قبرم هم نام تو را فریاد خواهد زد و مدام حرف‌هایی را تکرار می‌کند که تو دوست داری بشنوی

من هنوز بیمار تو هستم ولی تو دیگر نیستی، دارم به این فکر میکنم چقدر طول میکشد بعد از مرگم فراموشم کنی، بی‌توجه به این که تو همین حالا هم فراموشم کردی...
هوا کم کم تاریک میشود و من دلواپس تو، گوش تو حالا مسکن حرف‌های کیست؟ اخم میکنم و آخرین پرتوهای نور خورشید را نگاه میکنم
تا حالا خورشید اینطور غروب نمیکرد و از امروز خورشید جوری دیگری طلوع میکند، دلم تنگ توست ولی به جهنم...!
چه باک از تنهایی وقتی تو نیستی، وقتی نمی‌شود فراموشت کرد، چرا بیهوده تقلا کنم بر کاری که شدنی نیست؟ همین گوشه ذهنم بمان و مبهوت نگاهم کن و من خیلی عادی به یادت خواهم بود!
اصلا به جهنم که "تو" رفتی ولی "یادت" نمیرود، یادت با مرام است و نمیرود چرا از خودم برانم؟ یادت مثل تو بی‌وفا نیست، یادت یارش را پیدا کرده و از من جدا شدنی نیست...


۰۹ اسفند ۱۳۹۲

بیا ترانه بخریم


بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم
مثل خواننده‌ها که احساسات دیگران را فریاد میزنند، بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم
بیا ترانه کسانی که نمی‌توانند فریاد بزنند را بلند فریاد بزنیم، به جای آن‌ها با صدای ما
بعد عمری که صدایمان لرزان شد، بیا ترانه بسراییم بیا ترانه بفروشیم
بیا ترانه بفروشیم به آنان که ترانه میخرند و به جای ما فریاد میزنند
بیا مثل روسپی‌ها که تن می‌فروشند، احساس بفروشیم!


۰۷ اسفند ۱۳۹۲

بستنی


اینجا هر روز برای جای خالی تو بستی سفارش می‌دهم
تو نیستی و بستنی از چشمان من آب می‌شود
حداقل دل خوش بودم از بین آدم‌هایی که میشناسم فقط یکی هست که بستنی دوست ندارد تا اینکه تو را دیدم! بستنی‌هایی که برای تو میگرفتم همه آب میشدند و هرگز لبان تو را نمی‌بوسیدند!وای چه سخت . . .
من و بستنی هر دو همدردیم، با این تفاوت که من توی یخچال هم بی تو دوام نمی‌آورم.
جای دورتری باید رفت تا دقیقا به تو فکر کرد، نه بستنی . . . !
اینجا مردم همه چیز را با خودشان مقایسه می‌کنند و اصلا نه من را میفهمند و نه تو را. از من و تو در ذهن آن‌ها سایه‌ای از قیاسشان نقش بسته.
از بین آدم‌ها، کسی را میشناسم که بستنی دوست ندارد! باور نمیکردم ولی انگار بستنی هم با تمام محبوبیتش پیش یکی نمیتواند محبوب باشد!
فکر کردی بستنی چرا آب می‌شود؟ بستنی از غم دوری تو آب میشود، مثل من!
رد شدن ساده بود و تو ساده‌ها را انتخاب می‌کردی، مثل بستنی نخوردن، مرا ندیدن، نخواستن، نبودن و همه‌ی فعل‌هایی که اولشان نون میگیرند!


۳۰ بهمن ۱۳۹۲

چقدر نامهربانی


آدمی به آب نیاز دارد، به غذا نیاز دارد، به سرپناه و به آرامش نیاز دارد و خیلی چیز‌های دیگر
اما نمیدانم چه حکمتی‌ست که وقتی نام تو به میان می‌آید دیگر نه آب و غذا و نه سرپناه و نه هیچ چیز دیگر نیاز شمرده نمی‌شود!
همه آن‌ها محو می‌شوند در خواستن تو و دست آخر من میمانم و نیاز به تو و بودِ تو و یا یادِ بودِ تو و یا هرچیز دیگری از تو، که توی آن تو می‌شوی اول آخر هر نیازی
و چقدر کاملی...
گفتم من عاشق کسی نمی‌شوم که نزول کنم گفتم شما هر چقدر با من نامهربان باشید ولی لایق ستایش هستید، خلاصه جایتان خالی کلی روی خودم را کم کردم...

داشتم با خودم حرف میزدم که صحبت رسید به تو، خودم از دستت شاکی بود، می‌گفت تو بی‌رحمی، بی‌احساسی، احمقی! به تو نباید عشق ورزید تو لایق ترحمی...
فکر نکنی من ساکت نشستم تا تو را تحقیر کند، حسابی با خودم دعوایم شد گفت و گفتم
از شما حسابی تعریف کردم
اما حالا بینمان بماند شما چقدر با من نامهربانید!


۲۴ بهمن ۱۳۹۲

لطفا قلبم را پس بده


امروز صبح باید قید خواب را بزنم، باید صبح زود بیدار شوم و فکری به حال خودم کنم، باید همه چیز درست شود قبل از اینکه آفتاب طلوع کند . . .
تو یادت نیست، ما تا دیروز عاشق بودیم!
تو یادت نیست، ما تا دیروز برای هم میمردیم. از دیروز که مُردم و تو رفتی، دیگر زنده نشدم! همینطور هاج و واج فقط اسمت را صدا میکنم، صدا کردنی بیهوده و بدون جواب طوری که خودم هم میخندم از حماقتم.
و من چه چقدر درگیر این پلی‌لیستم!
و من در فکر گناهی دیگر
تو و آب و قلبم با هم توطئه کردید.
که شاید آب و نان نشود، اما آرام جان می‌شود...

تمام دنیای من شده پلی‌لیستی از آهنگ‌هایی که هر روز چندین بار باید گوش کنم و کتاب‌هایی که دورم چیده‌ام و انگیزه‌ای برای خواندنشان ندارم، چه انگیزه‌ای وقتی که دنیا دارد رو به زوال میره و تمام می‌شود و از همه بدتر، تو پیشم نیستی که این زوال را با هم ببینیم و به قبر همه‌ی آن‌هایی که هر روز قلب هم را بی‌خبر از این زوال می‌شکنند بخندیم!
عشق به تو تاوان تمام گناهان من است
تو یادت نمی‌آید، من داشتم آب میخوردم که پریدی توی چشمم و آب پرید توی حلقم و قلبم پرید بیرون . . .
باید کلافی بریسم از افکارم، با آن پالتویی ببافم به رنگ خیالاتم و به تن ذهن یخ‌زده‌ی تنهایم کنم
هنوز آنقدر‌ها بی‌خیالت نشدم که از یادم فرار کنی، هنوز توی چشمم هستی و آب توی گلویم هست و قلبم هم که معلوم نیست بی‌صاحب کدام گوری گم شده، راستی تو قلبم را ندیدی؟ دست تو نیست؟ به خدا لازمش دارم.
لطفا قلبم را پس بده قبل از اینکه آفتاب طلوع کند و از روشناییش همه چیز آشکار شود!
لطفا قلبم را پس شده! تو را به خدا از چشمم نیوفت . . .


۲۱ بهمن ۱۳۹۲

از من دیوانگی بخواه


دلشوره‌ای که دارم با عرق بیدمشک و دم کرده گل‌گاوزبان و آغوش تو هم درمان شدنی نیست.
داشتم فکر میکردم که چگونه تصویر تو را وصف کنم، گفتم تو دلشوره‌ای هستی سهمگین‌تر از هزار و اندی دلواپسی، تو خودِ خودِ آشوبی...
نمیدانی چقدر با خودم کلنجار رفتم که دوستت نداشته باشم! اصلا باور می‌کنی؟ من تو را به آرامش، چیزی که همه در پی آن هستند، ترجیح دادم! حالا باید روزی چندین و چند بار بسوزم و دلواپست باشم، چرا؟ چون که دوستت دارم و چیزی برای من با ارزش‌تر از این نیست.
برای من همه‌ی اینها خلاصه شده توی فکر کردن به این که چه نقشه‌ای بریزم که تو را شاد کنم و تو چقدر زیبا می‌خندی . . .
ولی نه، من فرق دارم! من دیوانه‌ی تو هستم، عشق که مثل بادگلوی شیرخوارگان یکهو تمام می‌شود! اما دیوانگی حس عطش انسانی‌ست به آب وقتی که آب‌نمک می‌نوشد، تمامی ندارد تا وقتی از همین آب خوردن بمیرد...

یک فنجان چای کنار تو بهشتی برای من می‌سازد که هیچ خدایی هم نمیتواند توی هزارتا کتاب توصیفش کند و فقط تو نیستی که این را میدانی! تمام آدم‌هایی که مرا دیوانه خطاب می‌کنند میداند که من چقدر دوستت دارم!
کار؟ زندگی؟ تفریح؟
داستان عشق بی‌رحمانه می‌شود، هر کسی می‌تواند عاشق تو باشد چون تو حقیقت یک معشوقی و باید عاشقت بود و من دلواپس همین موضوع هستم!
هان... تو باید چیزی از من بخواهی، پس بیا از من بخواه بلاخره تو معشوقی! اما باز یک مشکل دیگر
همه دارند آنچه تو خواهی و من که تو خواهم آن ندارم!
این مرامش نیست، من تحمل ندارم، بیا چیزی بخواه که من هم داشته باشم مثلا دیوانگی!
که من جز دیوانگی و آرزوی تو را داشتم چیزی ندارم . . .


۱۸ بهمن ۱۳۹۲

نمی‌پرسم لعلی یا فضولات بدرد نخور


آدم ها همیشه خودشان را طوری تعریف می‌کنند که دوست داشتند آنطور باشند و شاید خودشان هم ندانند که اصلا آنطوری نیستند.
یک جای کار تو می‌لنگد، تو اینها نیستی! تو منطقی نیستی، تو تعریف شده نیستی.
تو اصلا بی‌رحم نیستی! میدانی چرا؟ چون اصلا رحم و مهربانی را نمیفهمی!!! آدمی که نفهمد مهر و محبت چیست چطور می‌تواند به بی‌مهر برسد! تو همان اول کار گاف دادی، تو اصلا رحم نمیفهمی که حالا بخواهی بی‌رحم شوی!
تو مثل یک شعری که وجودت دست خودت نیست! شاعر تو را سرود، شعر بدرد نخوری هم شدی!
مثل تو؛ چرا این روزها اینقدر خودت را برای همه شرح می‌دهی؟ دوست داری بی‌آبروتر از این شوی؟
تو مثل یک نقاشی هستی که وجودت دست خودت نیست! نقاش تو را خلق کرد، توی مغز نقاشی که تو را کشید فکر نبود!
تو اصلا دوست نبودی؟ تو از همان اول مثل سیب کرم خورده بودی؛ من تو را برای شکافتن و خوردن نمیخواستم که به درونت برسم! تو خودت کرمت را نشانم دادی...
چقدر متعفن هستی که از تو متنفر شدم!
تنفر از تو مثال آن حمله‌ی انتحاری‌ست که معلوم نیست هدف هم کشته می‌شود یا نه! فقط مرا میکشد و من با این موضوع مشکلی ندارم
راستی عقل که نداری پس حرف مرا گوش کن و تکرار کن: "زیاد از خودت تعریف نکن که وجود کثیفت بپرد توی صورت دیگران و تنفر از تو جهانی شود"
سوال نمیپرسم لعلی یا فضولات بدرد نخور! یک نگاه که به اطرافیانت بیندازم کثیف بودن تو خوب هویدا می‌شود