نوشته‌های آقای لامپ

۲۶ دی ۱۳۹۲

نه دور و نه نزدیک


آب توی کتری تازه جوش اومده بود که فهمیدم میل به صبحانه ندارم، خودمو برداشتم و از خونه زدم بیرون، اما مشکل اینجا بود که من جای دوری نمیتونستم برم، ته تهش توی پارک روبروی خونمون قدم بزنم و تا یه سوپرمارکت برم و سیگار بخرم
هیچوقت جای دوری نتونستم برم، هیچ وقت کنجکاو نشدم که دوتا خیابون بالاتر آیا کنار خیابون درخت هست؟ یا وسط بلوار چه گلی کاشتند؟ فقط میخواستم بدون هیچ دردسری دلتنگی رو از سر خودم باز کنم، من همیشه دلتنگی‌هام رو ماست مالی کردم!
در مورد احساساتم هم هیچوقت جای دوری نمیرفتم، همیشه با یه ژست منتظر میموندم، همیشه با یه توقع چشم براه میشدم، از کنار آدم‌هایی که دوسشون داشتم دور نمیشدم، اما مشکل این بود که نزدیک هم نبودم، نه دور و نه نزدیک! همیشه یه گوشه منتظر بودم تا نگاهم کنند همیشه کور بودند، همیشه کور بودم؛
احساسی که از توقع بی‌جا زاده بشه آخرش دلهره آوره!
اضطرابی دارم که هیچ کس دلیلش رو نمیدونه، اضطرابی که خودم هم دلیلش رو درست نمیدونم!
من عاشق بودم و هیچ معشوقی نبود، میترسم از اینکه یک روز بی‌هوا دلم بگیره و سوپرمارکت کنار پارک بسته باشه و آب توی کتری هم هرگز به جوش نیاد!!!