نوشته‌های آقای لامپ

۳۰ دی ۱۳۹۲

تابستانی که نگذشت


کاش هنوز معلمی داشتم که موضوع انشا برایم مشخص میکرد.
میگفت ول کن فکر و خیال‌هات را مثلا از تابستانی که گذشت بنویس. بعد من خوشحال و خندان کاغذ و قلم به دست، فکر میکردم . . . !
لعنت به من، باز تو پسزمینه‌ی ذهنمی
آقای معلم اجازه!
تابستان من اصلا نگذشت، تابستان من اصلا نیامد! من توی همان خرداد گیر کردم
آقای معلم ببخشید که نمیتوانم از تابستانی که نداشتم بنویسم،

لطفا بفهمید که ما بچه مدرسه‌ای‌ها هم عاشق میشویم همان لحظه که زنگ آخر میخورد و ما گرسنه به شوق ناهار راهی خانه میشویم، همان موقع که صدای اذان مسجد توی کوچه‌ها می‌پیچد!

دخترها هم با ما تعطیل میشدند! من یک روز یکیشان را دیدم، دیگر نه صدای اذان به گوشم رسید و نه گرسنه شدم...
من هر روز به شوق او از مدرسه بیرون میرفتم!

آقای معلم امتحانات خرداد و تعطیلی مدرسه او را از من گرفت، من نه دیگر او را میبینم نه غذا میخواهم و نه صدای اذان را میشنوم بعد شما از تابستانی گه گذشت و من میگویم نگذشت حرف میزنید!؟

لطفا موضوع انشا را عوض کنید.