نوشته‌های آقای لامپ

۱۸ بهمن ۱۳۹۲

نمی‌پرسم لعلی یا فضولات بدرد نخور


آدم ها همیشه خودشان را طوری تعریف می‌کنند که دوست داشتند آنطور باشند و شاید خودشان هم ندانند که اصلا آنطوری نیستند.
یک جای کار تو می‌لنگد، تو اینها نیستی! تو منطقی نیستی، تو تعریف شده نیستی.
تو اصلا بی‌رحم نیستی! میدانی چرا؟ چون اصلا رحم و مهربانی را نمیفهمی!!! آدمی که نفهمد مهر و محبت چیست چطور می‌تواند به بی‌مهر برسد! تو همان اول کار گاف دادی، تو اصلا رحم نمیفهمی که حالا بخواهی بی‌رحم شوی!
تو مثل یک شعری که وجودت دست خودت نیست! شاعر تو را سرود، شعر بدرد نخوری هم شدی!
مثل تو؛ چرا این روزها اینقدر خودت را برای همه شرح می‌دهی؟ دوست داری بی‌آبروتر از این شوی؟
تو مثل یک نقاشی هستی که وجودت دست خودت نیست! نقاش تو را خلق کرد، توی مغز نقاشی که تو را کشید فکر نبود!
تو اصلا دوست نبودی؟ تو از همان اول مثل سیب کرم خورده بودی؛ من تو را برای شکافتن و خوردن نمیخواستم که به درونت برسم! تو خودت کرمت را نشانم دادی...
چقدر متعفن هستی که از تو متنفر شدم!
تنفر از تو مثال آن حمله‌ی انتحاری‌ست که معلوم نیست هدف هم کشته می‌شود یا نه! فقط مرا میکشد و من با این موضوع مشکلی ندارم
راستی عقل که نداری پس حرف مرا گوش کن و تکرار کن: "زیاد از خودت تعریف نکن که وجود کثیفت بپرد توی صورت دیگران و تنفر از تو جهانی شود"
سوال نمیپرسم لعلی یا فضولات بدرد نخور! یک نگاه که به اطرافیانت بیندازم کثیف بودن تو خوب هویدا می‌شود