نوشته‌های آقای لامپ

۲۴ بهمن ۱۳۹۲

لطفا قلبم را پس بده


امروز صبح باید قید خواب را بزنم، باید صبح زود بیدار شوم و فکری به حال خودم کنم، باید همه چیز درست شود قبل از اینکه آفتاب طلوع کند . . .
تو یادت نیست، ما تا دیروز عاشق بودیم!
تو یادت نیست، ما تا دیروز برای هم میمردیم. از دیروز که مُردم و تو رفتی، دیگر زنده نشدم! همینطور هاج و واج فقط اسمت را صدا میکنم، صدا کردنی بیهوده و بدون جواب طوری که خودم هم میخندم از حماقتم.
و من چه چقدر درگیر این پلی‌لیستم!
و من در فکر گناهی دیگر
تو و آب و قلبم با هم توطئه کردید.
که شاید آب و نان نشود، اما آرام جان می‌شود...

تمام دنیای من شده پلی‌لیستی از آهنگ‌هایی که هر روز چندین بار باید گوش کنم و کتاب‌هایی که دورم چیده‌ام و انگیزه‌ای برای خواندنشان ندارم، چه انگیزه‌ای وقتی که دنیا دارد رو به زوال میره و تمام می‌شود و از همه بدتر، تو پیشم نیستی که این زوال را با هم ببینیم و به قبر همه‌ی آن‌هایی که هر روز قلب هم را بی‌خبر از این زوال می‌شکنند بخندیم!
عشق به تو تاوان تمام گناهان من است
تو یادت نمی‌آید، من داشتم آب میخوردم که پریدی توی چشمم و آب پرید توی حلقم و قلبم پرید بیرون . . .
باید کلافی بریسم از افکارم، با آن پالتویی ببافم به رنگ خیالاتم و به تن ذهن یخ‌زده‌ی تنهایم کنم
هنوز آنقدر‌ها بی‌خیالت نشدم که از یادم فرار کنی، هنوز توی چشمم هستی و آب توی گلویم هست و قلبم هم که معلوم نیست بی‌صاحب کدام گوری گم شده، راستی تو قلبم را ندیدی؟ دست تو نیست؟ به خدا لازمش دارم.
لطفا قلبم را پس بده قبل از اینکه آفتاب طلوع کند و از روشناییش همه چیز آشکار شود!
لطفا قلبم را پس شده! تو را به خدا از چشمم نیوفت . . .