نوشته‌های آقای لامپ

۱۴ اسفند ۱۳۹۲

به جهنم که دلم تنگ تو شد


تو دنبال کلماتی خاص میگشتی و من میتوانستم آنها را بیان کنم، من و تو بیمار بودیم و داروی هم دیگر؛ من میگفتم و تسکین میافتم
تو میشنیدی و آرام میشدی،
حالا بعد از این همه سال من برای تو "او" شدم، تو برای من "خاطره"
ولی این را بدان سنگ قبرم هم نام تو را فریاد خواهد زد و مدام حرف‌هایی را تکرار می‌کند که تو دوست داری بشنوی

من هنوز بیمار تو هستم ولی تو دیگر نیستی، دارم به این فکر میکنم چقدر طول میکشد بعد از مرگم فراموشم کنی، بی‌توجه به این که تو همین حالا هم فراموشم کردی...
هوا کم کم تاریک میشود و من دلواپس تو، گوش تو حالا مسکن حرف‌های کیست؟ اخم میکنم و آخرین پرتوهای نور خورشید را نگاه میکنم
تا حالا خورشید اینطور غروب نمیکرد و از امروز خورشید جوری دیگری طلوع میکند، دلم تنگ توست ولی به جهنم...!
چه باک از تنهایی وقتی تو نیستی، وقتی نمی‌شود فراموشت کرد، چرا بیهوده تقلا کنم بر کاری که شدنی نیست؟ همین گوشه ذهنم بمان و مبهوت نگاهم کن و من خیلی عادی به یادت خواهم بود!
اصلا به جهنم که "تو" رفتی ولی "یادت" نمیرود، یادت با مرام است و نمیرود چرا از خودم برانم؟ یادت مثل تو بی‌وفا نیست، یادت یارش را پیدا کرده و از من جدا شدنی نیست...