نوشته‌های آقای لامپ

۲۷ اسفند ۱۳۹۲

شیخ و دیوانه‌ی


روزی دیوانه‌ای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را می‌پرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بی‌نیازم
شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است
شیخ گفت پیام‌آور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!
شیخ گفت: معجزات چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر . . . !
شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، "من" نیست!
شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید
شیخ خدا را به قتل رساند . . . !
و مردم شیخ را تحسین کردند . . . !