نوشته‌های آقای لامپ

۲۳ فروردین ۱۳۹۳

هم صحبت


"به دانسته‌هات پشت نکن!"

"هدف اونطرف خطره!"

این دو جمله از بین هزار و اندی جمله‌ای بود که همسفرم توی راه برگشت به شهرم بهم گفت

تمام عمرم سعی کردم همه جور کاری رو تجربه کنم اما امروز شاید با خیلی چیزها آشنا شدم، ولی به خیلی چیزها هم نرسیدم
آدمایی مثل من یه لیوان هستند، میتونم از همه چیز یه خورده داشته باشم که معلوم هم نیست چه معجونی از آب دربیاد، یا از یه چیز خاص یه لیوان کامل باشم!
باید دستمو بکشم روی چراغ جادو و خاکش رو پاک کنم، باید کاری کنم، یه حرکت! تا بتونم آرزو کنم، آرزویی که برآورده بشه.

فکر میکنم خدا منو جور خوبی دوست داره، همیشه وقتی به حرفی نیاز داشتم با کسی مواجه شدم که ناخودآگاه و بی مقدمه جواب سوالات من بوده
همسفرم میگفت "آدم‌ها با کسی مواجه میشند که انتظار دارند مواجه بشند، دنیا برای آدمی که فکر میکنه سخته واقعا سخته، دروغی هم نیست، دنیا برای آدمی که میگه آرومه واقعا آرومه، هیچ دروغی هم نیست، تو کاری میکنی، چیزی میخوای یا انتظار داری و واکنش همونو میبینی"

همیشه آدم‌هایی که میخواستم توی مسیرم قرار گرفتند، یادم میاد روزی که توی پارک نشسته بودم و به تنهایی و خوبی‌هاش فکر میکردم و از افکارم لذت میبرم پیرمردی سمتم اومد و گفت:
+ جوان چرا تنها نشستی؟
- چی بهتر از تنهایی؟
+ تنهایی رو باید دوست داشت، اگه بهت لذت میده درکش کنی، اون یه وجود تنهاست و با ما فرق داره، باید تنهایی رو تنها گذاشت تا راحت باشه، ما آدما زیر بار تنهایی له میشیم و میشکنیم، تنهایی چیزای خوبی به آدم یاد میده ولی اگه زیاد بهش سخت بگیری و از پیشش نری تمام چیزایی که بهت یاد داده رو باضافه خودت ازت میگیره...

دارم به ساعت روی دیوار نگاه میکنم، بدون این که درکم کنه در حرکته! وقت ندارم برای فکر نکردن! وقت ندارم برای امتحان کردن زندگی، اون هم در شرایطی که دیگه این لحظه‌ها تکرار نمیشه