نوشته‌های آقای لامپ

۱۴ خرداد ۱۳۹۳

در بهشت پشه‌ها نیش نمی‌زنند، می‌بوسند


وز وز کنان از کنار گوشم رد می‌شوند، نمیفهمند که من دارم به تو فکر می‌کنم، پشه‌ها عاشق خودنمایی هستند.
به تو فکر می‌کردم که چقدر معصومی، مینشینی لب حوض و با ماهی‌ها بازی میکنی، میخندی و مرا صدا میزنی
عصر یک روز گرم تابستان گربه‌ها نای خمیازه کشیدن را هم ندارند تو از لذت هندوانه خوردن حرف میزنی. دو تا گلدان شمعدانی کنار ایوان، یک کوزه‌ی ترک خورده که دیگر بدرد نمیخورد گوشه‌ی باغچه، من پشت پنجره ماتِ تماشای تو و تو کنار حوض با ماهی‌ها بازی میکنی
باور نمیکردم یک روز فاصله‌ی من و تو به اندازه‌ی یک پنجره باشد، تو دست نیافتنی‌تر از خواستن من بودی
خوبی این روزهای من تنها تویی، دیگران همه هیچ هستند . . .