نوشته‌های آقای لامپ

۱۲ تیر ۱۳۹۳

رفیقمه، چکارش کنم؟


زنگ که نمی زنه فقط با sms غر غر میکنه؛ آخه مرد چرا با خودت این کارو میکنی؟
می‌گفت نیا ولی من رفتم و به زور سوار ماشینش کردم گفتم یه دوری میزنیم دلت باز میشه یکم چرت میگیم و حال و هوات عوض ميشه میگفت من نمیتونم وقتی تو دلت گرفت بیام و این کارو بکنم!
گفتم ما داریم رفاقت میکنیم نه معامله من تا اونجایی رفیقتم که وقتی گرفته‎ای ببرمت بیرون نه اینکه وقتی حال من گرفتس تو این کارو بکنی!
خلاصه بردمش باغ وحش دیگه غر نميزد زیاد هم ناراحت نبود فکر میکردم یادش رفته حیوونا حال هوای آدمو عوض میکنند ولی همش جلوی من فیلم بازی میکرد که من فکر کنم واقعا روی رفیقم تاثیر گذاشتم و خوشحال بشم که حالشو خوب کردم، وقتی برگردوندمش خونه دوباره کسل بود و خسته من هم حس کردم خستم حس کردم هیچ کاری برای بهترین دوستم نتونستم انجام بدم

کاش زندگی به زیبایی پرهای طاووسی باشه که هر چی التمایش کردیم بابا جون من تو رو خدا دمتو نشونمون بده و نداد . . .