نوشته‌های آقای لامپ

۰۳ بهمن ۱۳۹۲

من تو و نور را دوست دارم


همیشه باید یه جا گاف میدادم، همیشه باید میبخشیدی و شرمنده میشدم،
تو چرا اینقدر با من خوبی؟
روزهای ابری رو دوست ندارم چون تاریکی همه جا قدرتش رو به رخ آدم میکشه، من عاشق نور بودم و تو
تو از نور هم بهتری، حاضرم هر روز ابری باشه ولی تو کنارم باشی، وقتی تو باشی چه ترسی از تاریکی میتونم داشته باشم؟
یه امروز خوشحال بودم از اینکه مهربون از خواب بیدار میشی، حداقل نگاهت اولت که اینو میگفت؛ اما انگار غافل گیر شدم! چقدر از نامهربونی‌هات بدم میاد!

ولی من آدم بی‌خیالی نیستم، کلافت نمیکنم ولی با تمام وجود سعی میکنم شاد باشی...
میدونی آدم‌ها کجا از هم دور میشند؟ اونجایی که فکر میکنند حق با اونهاست! من هیچ وقت دوست ندارم از تو دور بشم! پس همیشه حق با تو‌ست...

سر میز صبحانه اینقدر چایی شیرینت رو هم میزنی که واقعا با تمام وجود درک میکنم که چقدر کلافه‌ای، اینجور وقتا از ترس اینکه مزاحمت باشم سرمو میندازم پایین و هیچکاری نمیکنم! نه صبحانه رو تموم میکنم که دلیلی برای سر میز نشستنم نباشه و نه چیزی بهت میگم که تمرکزت بهم بریزه، ولی با تمام وجود حست میکنم
میدونی چرا اینقدر دوست دارم؟

چون وقتی میفهمی نگرانتم قاشق رو از استکان درمیاری چندبار میزنی لب استکان و میزاریش کنار، میخندی و میگی تو مربا نمیخوری؟ اشکی که بابت ناراحتی تو توی چشمم جمع شده بود همون موقع میچکه ولی با خنده میگم چرا که نه! من عاشق تو هستم و مربا و نور!

                  و تو چقدر از همه زیباتری . . .



۳۰ دی ۱۳۹۲

تابستانی که نگذشت


کاش هنوز معلمی داشتم که موضوع انشا برایم مشخص میکرد.
میگفت ول کن فکر و خیال‌هات را مثلا از تابستانی که گذشت بنویس. بعد من خوشحال و خندان کاغذ و قلم به دست، فکر میکردم . . . !
لعنت به من، باز تو پسزمینه‌ی ذهنمی
آقای معلم اجازه!
تابستان من اصلا نگذشت، تابستان من اصلا نیامد! من توی همان خرداد گیر کردم
آقای معلم ببخشید که نمیتوانم از تابستانی که نداشتم بنویسم،

لطفا بفهمید که ما بچه مدرسه‌ای‌ها هم عاشق میشویم همان لحظه که زنگ آخر میخورد و ما گرسنه به شوق ناهار راهی خانه میشویم، همان موقع که صدای اذان مسجد توی کوچه‌ها می‌پیچد!

دخترها هم با ما تعطیل میشدند! من یک روز یکیشان را دیدم، دیگر نه صدای اذان به گوشم رسید و نه گرسنه شدم...
من هر روز به شوق او از مدرسه بیرون میرفتم!

آقای معلم امتحانات خرداد و تعطیلی مدرسه او را از من گرفت، من نه دیگر او را میبینم نه غذا میخواهم و نه صدای اذان را میشنوم بعد شما از تابستانی گه گذشت و من میگویم نگذشت حرف میزنید!؟

لطفا موضوع انشا را عوض کنید.



۲۶ دی ۱۳۹۲

نه دور و نه نزدیک


آب توی کتری تازه جوش اومده بود که فهمیدم میل به صبحانه ندارم، خودمو برداشتم و از خونه زدم بیرون، اما مشکل اینجا بود که من جای دوری نمیتونستم برم، ته تهش توی پارک روبروی خونمون قدم بزنم و تا یه سوپرمارکت برم و سیگار بخرم
هیچوقت جای دوری نتونستم برم، هیچ وقت کنجکاو نشدم که دوتا خیابون بالاتر آیا کنار خیابون درخت هست؟ یا وسط بلوار چه گلی کاشتند؟ فقط میخواستم بدون هیچ دردسری دلتنگی رو از سر خودم باز کنم، من همیشه دلتنگی‌هام رو ماست مالی کردم!
در مورد احساساتم هم هیچوقت جای دوری نمیرفتم، همیشه با یه ژست منتظر میموندم، همیشه با یه توقع چشم براه میشدم، از کنار آدم‌هایی که دوسشون داشتم دور نمیشدم، اما مشکل این بود که نزدیک هم نبودم، نه دور و نه نزدیک! همیشه یه گوشه منتظر بودم تا نگاهم کنند همیشه کور بودند، همیشه کور بودم؛
احساسی که از توقع بی‌جا زاده بشه آخرش دلهره آوره!
اضطرابی دارم که هیچ کس دلیلش رو نمیدونه، اضطرابی که خودم هم دلیلش رو درست نمیدونم!
من عاشق بودم و هیچ معشوقی نبود، میترسم از اینکه یک روز بی‌هوا دلم بگیره و سوپرمارکت کنار پارک بسته باشه و آب توی کتری هم هرگز به جوش نیاد!!!


۱۸ دی ۱۳۹۲

انگار دلت اشغال است


صدای خر خر گوسفند قربانی شده مثل صدای خر خر تلفن بود وقتی صدایت بالا نمی‌آمد، وقتی دلم تنگ بود وقتی دلت گرفته بود و من پشت تلفن صدای پژواک "الو... الو..." خودم را فقط میشنیدم
وقتی که امکانات مثل امروز نبود
تو از من خیلی خیلی دور بودی، مثل الآن که کنارم نشتی ولی خیلی خیلی دوری
دلت تو نمیگیرد؟
دل من که وقت و بی وقت شماره‌ی تو را میگیرد و تو هم اشغالی . . .