نوشته‌های آقای لامپ

۰۹ اسفند ۱۳۹۲

بیا ترانه بخریم


بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم
مثل خواننده‌ها که احساسات دیگران را فریاد میزنند، بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم
بیا ترانه کسانی که نمی‌توانند فریاد بزنند را بلند فریاد بزنیم، به جای آن‌ها با صدای ما
بعد عمری که صدایمان لرزان شد، بیا ترانه بسراییم بیا ترانه بفروشیم
بیا ترانه بفروشیم به آنان که ترانه میخرند و به جای ما فریاد میزنند
بیا مثل روسپی‌ها که تن می‌فروشند، احساس بفروشیم!


۰۷ اسفند ۱۳۹۲

بستنی


اینجا هر روز برای جای خالی تو بستی سفارش می‌دهم
تو نیستی و بستنی از چشمان من آب می‌شود
حداقل دل خوش بودم از بین آدم‌هایی که میشناسم فقط یکی هست که بستنی دوست ندارد تا اینکه تو را دیدم! بستنی‌هایی که برای تو میگرفتم همه آب میشدند و هرگز لبان تو را نمی‌بوسیدند!وای چه سخت . . .
من و بستنی هر دو همدردیم، با این تفاوت که من توی یخچال هم بی تو دوام نمی‌آورم.
جای دورتری باید رفت تا دقیقا به تو فکر کرد، نه بستنی . . . !
اینجا مردم همه چیز را با خودشان مقایسه می‌کنند و اصلا نه من را میفهمند و نه تو را. از من و تو در ذهن آن‌ها سایه‌ای از قیاسشان نقش بسته.
از بین آدم‌ها، کسی را میشناسم که بستنی دوست ندارد! باور نمیکردم ولی انگار بستنی هم با تمام محبوبیتش پیش یکی نمیتواند محبوب باشد!
فکر کردی بستنی چرا آب می‌شود؟ بستنی از غم دوری تو آب میشود، مثل من!
رد شدن ساده بود و تو ساده‌ها را انتخاب می‌کردی، مثل بستنی نخوردن، مرا ندیدن، نخواستن، نبودن و همه‌ی فعل‌هایی که اولشان نون میگیرند!


۳۰ بهمن ۱۳۹۲

چقدر نامهربانی


آدمی به آب نیاز دارد، به غذا نیاز دارد، به سرپناه و به آرامش نیاز دارد و خیلی چیز‌های دیگر
اما نمیدانم چه حکمتی‌ست که وقتی نام تو به میان می‌آید دیگر نه آب و غذا و نه سرپناه و نه هیچ چیز دیگر نیاز شمرده نمی‌شود!
همه آن‌ها محو می‌شوند در خواستن تو و دست آخر من میمانم و نیاز به تو و بودِ تو و یا یادِ بودِ تو و یا هرچیز دیگری از تو، که توی آن تو می‌شوی اول آخر هر نیازی
و چقدر کاملی...
گفتم من عاشق کسی نمی‌شوم که نزول کنم گفتم شما هر چقدر با من نامهربان باشید ولی لایق ستایش هستید، خلاصه جایتان خالی کلی روی خودم را کم کردم...

داشتم با خودم حرف میزدم که صحبت رسید به تو، خودم از دستت شاکی بود، می‌گفت تو بی‌رحمی، بی‌احساسی، احمقی! به تو نباید عشق ورزید تو لایق ترحمی...
فکر نکنی من ساکت نشستم تا تو را تحقیر کند، حسابی با خودم دعوایم شد گفت و گفتم
از شما حسابی تعریف کردم
اما حالا بینمان بماند شما چقدر با من نامهربانید!


۲۴ بهمن ۱۳۹۲

لطفا قلبم را پس بده


امروز صبح باید قید خواب را بزنم، باید صبح زود بیدار شوم و فکری به حال خودم کنم، باید همه چیز درست شود قبل از اینکه آفتاب طلوع کند . . .
تو یادت نیست، ما تا دیروز عاشق بودیم!
تو یادت نیست، ما تا دیروز برای هم میمردیم. از دیروز که مُردم و تو رفتی، دیگر زنده نشدم! همینطور هاج و واج فقط اسمت را صدا میکنم، صدا کردنی بیهوده و بدون جواب طوری که خودم هم میخندم از حماقتم.
و من چه چقدر درگیر این پلی‌لیستم!
و من در فکر گناهی دیگر
تو و آب و قلبم با هم توطئه کردید.
که شاید آب و نان نشود، اما آرام جان می‌شود...

تمام دنیای من شده پلی‌لیستی از آهنگ‌هایی که هر روز چندین بار باید گوش کنم و کتاب‌هایی که دورم چیده‌ام و انگیزه‌ای برای خواندنشان ندارم، چه انگیزه‌ای وقتی که دنیا دارد رو به زوال میره و تمام می‌شود و از همه بدتر، تو پیشم نیستی که این زوال را با هم ببینیم و به قبر همه‌ی آن‌هایی که هر روز قلب هم را بی‌خبر از این زوال می‌شکنند بخندیم!
عشق به تو تاوان تمام گناهان من است
تو یادت نمی‌آید، من داشتم آب میخوردم که پریدی توی چشمم و آب پرید توی حلقم و قلبم پرید بیرون . . .
باید کلافی بریسم از افکارم، با آن پالتویی ببافم به رنگ خیالاتم و به تن ذهن یخ‌زده‌ی تنهایم کنم
هنوز آنقدر‌ها بی‌خیالت نشدم که از یادم فرار کنی، هنوز توی چشمم هستی و آب توی گلویم هست و قلبم هم که معلوم نیست بی‌صاحب کدام گوری گم شده، راستی تو قلبم را ندیدی؟ دست تو نیست؟ به خدا لازمش دارم.
لطفا قلبم را پس بده قبل از اینکه آفتاب طلوع کند و از روشناییش همه چیز آشکار شود!
لطفا قلبم را پس شده! تو را به خدا از چشمم نیوفت . . .


۲۱ بهمن ۱۳۹۲

از من دیوانگی بخواه


دلشوره‌ای که دارم با عرق بیدمشک و دم کرده گل‌گاوزبان و آغوش تو هم درمان شدنی نیست.
داشتم فکر میکردم که چگونه تصویر تو را وصف کنم، گفتم تو دلشوره‌ای هستی سهمگین‌تر از هزار و اندی دلواپسی، تو خودِ خودِ آشوبی...
نمیدانی چقدر با خودم کلنجار رفتم که دوستت نداشته باشم! اصلا باور می‌کنی؟ من تو را به آرامش، چیزی که همه در پی آن هستند، ترجیح دادم! حالا باید روزی چندین و چند بار بسوزم و دلواپست باشم، چرا؟ چون که دوستت دارم و چیزی برای من با ارزش‌تر از این نیست.
برای من همه‌ی اینها خلاصه شده توی فکر کردن به این که چه نقشه‌ای بریزم که تو را شاد کنم و تو چقدر زیبا می‌خندی . . .
ولی نه، من فرق دارم! من دیوانه‌ی تو هستم، عشق که مثل بادگلوی شیرخوارگان یکهو تمام می‌شود! اما دیوانگی حس عطش انسانی‌ست به آب وقتی که آب‌نمک می‌نوشد، تمامی ندارد تا وقتی از همین آب خوردن بمیرد...

یک فنجان چای کنار تو بهشتی برای من می‌سازد که هیچ خدایی هم نمیتواند توی هزارتا کتاب توصیفش کند و فقط تو نیستی که این را میدانی! تمام آدم‌هایی که مرا دیوانه خطاب می‌کنند میداند که من چقدر دوستت دارم!
کار؟ زندگی؟ تفریح؟
داستان عشق بی‌رحمانه می‌شود، هر کسی می‌تواند عاشق تو باشد چون تو حقیقت یک معشوقی و باید عاشقت بود و من دلواپس همین موضوع هستم!
هان... تو باید چیزی از من بخواهی، پس بیا از من بخواه بلاخره تو معشوقی! اما باز یک مشکل دیگر
همه دارند آنچه تو خواهی و من که تو خواهم آن ندارم!
این مرامش نیست، من تحمل ندارم، بیا چیزی بخواه که من هم داشته باشم مثلا دیوانگی!
که من جز دیوانگی و آرزوی تو را داشتم چیزی ندارم . . .


۱۸ بهمن ۱۳۹۲

نمی‌پرسم لعلی یا فضولات بدرد نخور


آدم ها همیشه خودشان را طوری تعریف می‌کنند که دوست داشتند آنطور باشند و شاید خودشان هم ندانند که اصلا آنطوری نیستند.
یک جای کار تو می‌لنگد، تو اینها نیستی! تو منطقی نیستی، تو تعریف شده نیستی.
تو اصلا بی‌رحم نیستی! میدانی چرا؟ چون اصلا رحم و مهربانی را نمیفهمی!!! آدمی که نفهمد مهر و محبت چیست چطور می‌تواند به بی‌مهر برسد! تو همان اول کار گاف دادی، تو اصلا رحم نمیفهمی که حالا بخواهی بی‌رحم شوی!
تو مثل یک شعری که وجودت دست خودت نیست! شاعر تو را سرود، شعر بدرد نخوری هم شدی!
مثل تو؛ چرا این روزها اینقدر خودت را برای همه شرح می‌دهی؟ دوست داری بی‌آبروتر از این شوی؟
تو مثل یک نقاشی هستی که وجودت دست خودت نیست! نقاش تو را خلق کرد، توی مغز نقاشی که تو را کشید فکر نبود!
تو اصلا دوست نبودی؟ تو از همان اول مثل سیب کرم خورده بودی؛ من تو را برای شکافتن و خوردن نمیخواستم که به درونت برسم! تو خودت کرمت را نشانم دادی...
چقدر متعفن هستی که از تو متنفر شدم!
تنفر از تو مثال آن حمله‌ی انتحاری‌ست که معلوم نیست هدف هم کشته می‌شود یا نه! فقط مرا میکشد و من با این موضوع مشکلی ندارم
راستی عقل که نداری پس حرف مرا گوش کن و تکرار کن: "زیاد از خودت تعریف نکن که وجود کثیفت بپرد توی صورت دیگران و تنفر از تو جهانی شود"
سوال نمیپرسم لعلی یا فضولات بدرد نخور! یک نگاه که به اطرافیانت بیندازم کثیف بودن تو خوب هویدا می‌شود


۱۶ بهمن ۱۳۹۲

ترحم


من هر کسی را دوست خطاب نمیکنم! بعضی واژه‌ها مقدس هستند، هیچ وقت نخواستم تقدس کلام را حرام هر کسی کنم!

اما شما برای من یک دوستید، بودید، دوستید، بودید...! اح اما چه سود که شما طمع‌کارید! به یک دوست راضی نیستید و همه را با سیاست کنار خودتان نگه میدارید، من سیاستم برای دشمنانم هست نه دوستانم! دوست صداقت می‌خواهد نه سیاست!

دیپلمات شدید و من مشابه یک بسیجی! شدید قهرمان من و من شیفته‌ی شما، حالا منه بسیجی بی‌ترمز شدم!

گاهی شما را لایق ترحم میبینم، اما جواب صداقتم به سیاست شما چیزی جز آشوب نیست! حالا بنشین و نظاره گر باش که چگونه انقلاب میکنم. قهرمان شکست خورده، من به آنی تغییر میکنم!
و شما چقدر لایق ترحم هستید . . .