نوشته‌های آقای لامپ

۱۰ فروردین ۱۳۹۳

خیلی خیالاتی شدم


نمیفهمم چرا وقتی یاد تو میافتم همه‌ی دنیا شروع میکند به چرخیدن دور سرم
نمیفهمی چرا وقتی یاد تو میافتم دیوانه می‌شوم؟
چنگ میزنم به صورت خودم، مشت میکوبم به دیوار و وحشیانه از همه دور می‌شوم!
تو چه داری که میترسم از تو؟ تو چه کردی که از تو فرار میکنم؟
تو ماه کاملی در آسمانی که اسم، نشانی، خاطرات و خودت، مرا دیوانه می‌کنند، می‌شوم یک ناهنجاری کامل و بدون هیچ محدودیتی دیوانگی تراوش میکنم
دوستت دارم ولی میترسم از دوست داشتنت
دوستت دارم ولی میترسم از دوست نداشتنت
دوستت دارم ولی میترسم و از همه به گوشه‌ای فرار میکنم که مشرف است به همه، حس خوبی نیست وقتی دیگران از کارم متعجب می‌شوند
گاهی فکر می‌کنم باید همه را جمع کنم، بروم روی چهارپایه تا دیده شوم بعد داد بزنم که: "من دیوانه هستم! منه دیوانه دوستش دارم" بعد چهارپایه را از زیر پایم
خالی کنم، خیلی راحت،
خیالت راحت،
خیالم راحت،
خیال همه راحت . . .
گاهی فکر میکنم باید ندید، نبود یا اصلا نخواست... من تو را می‌خواهم ولی باید نخواست...
گنگ حرف میزنی! ببینم مرا دوست داری؟ گنگ حرف میزنی! ببینم چه کسی را دوست داری؟
گنگ حرف میزنی که مدام گاف میدهم
ولی من دیوانه نیستم، من عاشقم! هر کسی عاشق تو باشد دیوانه می‌شود؛ دیوانه که نه، عاشق می‌شود! تو ماه کاملی که عاشقان را دیوانه میکنی
میترسم ببینمت ولی تا بخواهی با خیالت دست در دست هم قدم میزنیم، میترسم صدایت کنم ولی تا دلت بخواهد با خیالت حرف میزنم
خیلی خیالتی شدم، باید راحت شوم، امروز صبح یک چهارپایه خریدم


۲۷ اسفند ۱۳۹۲

شیخ و دیوانه‌ی


روزی دیوانه‌ای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را می‌پرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بی‌نیازم
شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است
شیخ گفت پیام‌آور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!
شیخ گفت: معجزات چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر . . . !
شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، "من" نیست!
شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید
شیخ خدا را به قتل رساند . . . !
و مردم شیخ را تحسین کردند . . . !


۲۲ اسفند ۱۳۹۲

من راحت نبودم


بیا بزن توی گوش من و بلند سرم داد بکش که:
- "احمق جان! ماها همه کنار همیم که راحت باشیم"
من هم گیج سیلی تو با بعض اول و آخر کلماتم را قورت بدهم و با صدای آهسته بگویم:
+ "من راحت نبودم!"
- "چی؟"
حالا فریاد میزنم:
+ "من اصلا راحت نبودم...!"
حالاست که چشمانت خیره بشوند به من و فقط هاج و واج نگاهم کنی
+ "قرص‌های آرامبخشم را خوردم، دم کرده‌ی گل گاو زبان را هم خوردم اما آرام نیستم؛ من راحت نبودم! اینکه هر روز خودم را پشت گوش بیندازم.
در دوستی یک سری قانون‌های غیر منطقی هست! ولی اجباری! تو منطقی رفتار کردی و خطاکاری؛ من با این منطق تو راحت نیستم، لحظه‌های زیادی چشم انتظار این نشسته بودم تا اعتراف کنی که اشتباه کردی ولی باز خیلی منطقی مغروری! من آرام نیستم! ولی آدم که هستم!"


۱۸ اسفند ۱۳۹۲

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ - حسین پناهی

دکلمه‌ای که بارها گوش میکنم و . . .
روحش شاد . . .
----------------------------
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
***
تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه
***
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم
                            حسین پناهی

*گوش کنید:


۱۶ اسفند ۱۳۹۲

خودم گم شده


جایی برسی که بفهمی باید شروع کنی به گشتن
راه بیوفتی همه جا در به در پی خودت بگردی، به هر کجا که فکر کنی سرک بکشی و دنبال ردی از خودت باشی
جایی برسی که خسته و کلافه، از مردمِ توی پیاده‌روها میپرسی: "ببخشید آقا؛ ببخشید خانم! شما مرا ندیدید؟ هر چه میگردم نیستم! اگر نشانی از من دارید لطفا کمکم کنید."
حالا کم کم میفهمی همه دارند دیوانه می‌شوند! ولی تو سعی کن عاقل بمانی، یک لحظه شک کنی نبود خودت هم یادت میرود و میشوی مثل بقیه دیوانه‌های توی شهر که بی‌خیال خودشان شدند
آدم که بی‌خیال خودش باشد بی‌خیال بقیه هم میشود، آدم بی‌خیال آدم نیست، شپش است! فقط "به من چه" توی دهانش می‌چرخد.
جایی برسی که بفهمی جای خودت خالی‌ست، عکس و اعلامیه چاپ کنی که آهای مژدگانی به کسی که مرا پیدا کند یا خبری از من بدهد
اما چه ساده انگارانه . . .
گاهی فکر میکنم من سیاهی چشمان تو هستم، گاهی فکر میکنم تو سرخی قلب من هستی که توی سینه‌ام پنهان شدی
من گوش‌های تو هستم، من زبان تو هستم، من چشمان تو هستم و تو قلب منی . . .
گاهی فکر میکنم خودم را پیدا کردم، تو را هم پیدا کردم


۱۴ اسفند ۱۳۹۲

به جهنم که دلم تنگ تو شد


تو دنبال کلماتی خاص میگشتی و من میتوانستم آنها را بیان کنم، من و تو بیمار بودیم و داروی هم دیگر؛ من میگفتم و تسکین میافتم
تو میشنیدی و آرام میشدی،
حالا بعد از این همه سال من برای تو "او" شدم، تو برای من "خاطره"
ولی این را بدان سنگ قبرم هم نام تو را فریاد خواهد زد و مدام حرف‌هایی را تکرار می‌کند که تو دوست داری بشنوی

من هنوز بیمار تو هستم ولی تو دیگر نیستی، دارم به این فکر میکنم چقدر طول میکشد بعد از مرگم فراموشم کنی، بی‌توجه به این که تو همین حالا هم فراموشم کردی...
هوا کم کم تاریک میشود و من دلواپس تو، گوش تو حالا مسکن حرف‌های کیست؟ اخم میکنم و آخرین پرتوهای نور خورشید را نگاه میکنم
تا حالا خورشید اینطور غروب نمیکرد و از امروز خورشید جوری دیگری طلوع میکند، دلم تنگ توست ولی به جهنم...!
چه باک از تنهایی وقتی تو نیستی، وقتی نمی‌شود فراموشت کرد، چرا بیهوده تقلا کنم بر کاری که شدنی نیست؟ همین گوشه ذهنم بمان و مبهوت نگاهم کن و من خیلی عادی به یادت خواهم بود!
اصلا به جهنم که "تو" رفتی ولی "یادت" نمیرود، یادت با مرام است و نمیرود چرا از خودم برانم؟ یادت مثل تو بی‌وفا نیست، یادت یارش را پیدا کرده و از من جدا شدنی نیست...