نوشته‌های آقای لامپ

۱۰ خرداد ۱۳۹۳

تو اینقدر زیبا بودی آفتاب سوزان؟


همیشه یه اتفاق هست که بگه زندگی چیزای دیگه‌ای هم داره...
دیروز یه روز سخت و پر از خستگی رو طی کردم، تو راه برگشت اونقدر دلگیر از موقعیت سخت این چند روزم بودم که داشتم دیوونه میشدم.
یک لحظه نگاه کردن به غروب کافی بود تا تمام این چرندیات از یادم برهتوی اتوبان ساوه-سلفچگان بودم که دیگه نور آفتاب توی جاده چشممو نزد خیلی ملایم مثل یه ستاره‌ی معصوم میدرخشیدپیاده شدم و نگاهش کردم...طول روز همین ستاره‌ی مظلوم جهنمی ساخته بود که نمیشد یک لحظه تحمل کرد و اما حالا با عشوه منو مجذوب خودش کرده بود...

گرماشو تحمل میکنم تا دوباره غروب زیباشو تماشا کنم


خوبی زندگی اینه که خورشید ظالم میتونه مثل یه بچه گربه ملوس باشه . . .

مثل سختی‌های این چند روز؛ تحمل میکنم تا زیبایی بعدا رو تجربه کنم




۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

یک خیال‌پردازی لایت


قلم هست،
کاغذ نیست . . .
کف دستم مینویسم،
و شاید حرف‌هایم را بعد از شستن دستانم فراموش کنم، اما تو را . . . ! هرگز . . .
من هستم،
تو نیستی، یعنی اصلا نبودی که حالا بعد این همه بی‌کاغذی کشیدن بخواهی باشی،
خاطرات نداشته‌ی مان را هر لحظه مرور میکنم، یادت نمیاید، چیزی نبود که یادت بیاید، حالا منم و یک قلم که حتی به اینکه بنویسد هم مشکوکم
داشتم با خیالت پرواز کردن یاد میگرفتم، نبودت راه رفتن را از یادم برد
میدانی؟ همه چیز خیلی عادی غیرعادی میشود، صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی همه جا نارنجی رنگ است، انگار همه چیز را برای اولین بار است میبینی ولی باز با این حال در پی چیز آشنایی میگردی که آن را هم ندیدی و نمیشناسی
عاشق که بشوی فقط پی معشوق میروی، بی آنکه اصلا وجود داشته باشد
همین قدر برای یک عاشقانه نوشتن کافی نیست،
بیا و ببین که غوغا میکنم! اگر پایه باشی . . .


۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳

من به اطمینان هم اطمینان ندارم


ترم اول درسی بود به نام سیستم‌های اندازه‌گیری که باعث شد به طور بنیادی ساختار فکریم عوض بشه!

استاد درس مربوطه از عدم وجود دایره و مربع و اندازه دقیق و عدم وجود هر اطمینانی حرف میزد

"هیچ دایره‌ای وجود ندارد، همه بیضی هستند که به سمت دایره میل میکنند"
"هیچ اندازه‌گیری دقیقی وجود ندارد، همه تقریب هستند"
"هیچ مستطیلی وجود ندارد، همه ذوزنقه‌هایی هستند که به سمت مستطیل بودن میل میکنند"
و و و . . .


گاهی به این فکر میکنم که تو واقعا "تو" نیستی، من هم "من" نیستم، من سعی میکنم "من" باشم، اطمینانی هم نیست نه به من و نه به تو . . .

اما تو باور کردنی هستی، به اندازه‌ی "بی‌نهایت" که نیازی به اندازه‌گیری ندارد