نوشته‌های آقای لامپ

۲۹ خرداد ۱۳۹۳

این جا جای تو خیلی خالی شده



در من پیاله‌ای‌ست
  که از نبودنت
              لبریز شده

جای تو خالی‌تر می‌شود
           و پیاله لبریزتر . . .







۲۱ خرداد ۱۳۹۳

چه گوارا


پیدا کنیدش دوباره
بگو دوباره بمیرد
شاید دستم را بگیرد

پیدا کنیدش دوباره
هی هی سیرا ماسرا
سیرا ماسرای تنها
زخمی، پیدا کن مردی را
که بخواند چه گوارا

یک مشت پر از گلوله 
گل چک چکه چک چکاشا
می افتد سنگین روی خاک
یک مشت پر از گلوله

هی هی سیرا ماسرا
سیرا ماسرای تنها
زخمی، پیدا کن مردی را
که بخواند چه گوارا




"محسن نامجو" «چه‌گوارا»





۱۵ خرداد ۱۳۹۳

آرزوهای به موقع!


از وقتی که به آرزو‌هام میرسم میترسم!
میترسم نکنه دیر شده باشه، نکنه دیگه حال و حوصله‌ی داشتن‌هایی که زمانی رویای اونو داشتم رو نداشته باشم...

گاهی به توی آیینه نگاه میکنم و با خودم میگم الآن چی از دنیا میخوام؟ به چی رسیدم؟ چیزی که دارم رو باید الآن داشته باشم؟

کاش مطمئن میشدم که به بعضی از آرزوهام نمیرسم یا اینکه دیرتر از اون چیزی که باید باشه میرسم تا واقعا خیالشون رو از سرم بیرون کنم

آدم‌ها آرزوهاشون تموم نمیشه، ولی گاهی مجبور میشند خواستن‌هاشون رو تموم کنند . . .

سختی دنیا هم فقط همینه! بی‌خیال خواستن بشیم . . 

۱۴ خرداد ۱۳۹۳

در بهشت پشه‌ها نیش نمی‌زنند، می‌بوسند


وز وز کنان از کنار گوشم رد می‌شوند، نمیفهمند که من دارم به تو فکر می‌کنم، پشه‌ها عاشق خودنمایی هستند.
به تو فکر می‌کردم که چقدر معصومی، مینشینی لب حوض و با ماهی‌ها بازی میکنی، میخندی و مرا صدا میزنی
عصر یک روز گرم تابستان گربه‌ها نای خمیازه کشیدن را هم ندارند تو از لذت هندوانه خوردن حرف میزنی. دو تا گلدان شمعدانی کنار ایوان، یک کوزه‌ی ترک خورده که دیگر بدرد نمیخورد گوشه‌ی باغچه، من پشت پنجره ماتِ تماشای تو و تو کنار حوض با ماهی‌ها بازی میکنی
باور نمیکردم یک روز فاصله‌ی من و تو به اندازه‌ی یک پنجره باشد، تو دست نیافتنی‌تر از خواستن من بودی
خوبی این روزهای من تنها تویی، دیگران همه هیچ هستند . . .