نوشته‌های آقای لامپ

۰۳ مرداد ۱۳۹۳

فقط نگاه کن


یافتم یافتم! زمین دور خورشید نمی‌چرخد!

دور سر من میچرخد! دور سر من میچرخد که گیجم . . .

یافتم! گیجم . . .

از روزی که دوست داشتن تو شروع شد زمین همه چیز را رها کرد و شروع کرد به چرخیدن دور سرم
از روزی که دوست داشتن تو شروع شد گیج شدم
همه چیز با تو شروع می‌شود

می‌خندی و می‌خندم . . .
      تو خالقی، خدایی، آفریننده‌ی حالات منی
      تو بهترین خدایی هستی که خدا آفریده است.

خواستم عاشقانه حرف بزنیم اما باور کن تا وقتی می‌شود تو را در آغوش گرفت کلمات فقط وقت تلف می‌کنند.

خواستم در آغوش بگیرمت و تو حرف بزنی هر چه می‌خواهی بگو و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم
پنجره‌ی چشمانت را به سوی من باز کن... ببین چقدر دوستت دارم

بگذار بگذریم از نبودن‌ها، باش؛ همیشه باش و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم.



۳۱ تیر ۱۳۹۳

چه بی‌تابانه می‌خواهمت



چه بی تابانه می‌خواهمت
         ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
              و فاصله
                     تجربه ئی بیهوده ست

بوی پیرهنت
       این جا، واکنون...

کوه ها در فاصله
سردند
دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن

یاس را، رج می زند
 بی نجوای انگشتانت
                           فقط...

و جهان از هر سلامی خالی است
شانه ات مجابم می کند    در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانه هایت
همچنانم اتش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است


                                          «شاملو»








۱۲ تیر ۱۳۹۳

رفیقمه، چکارش کنم؟


زنگ که نمی زنه فقط با sms غر غر میکنه؛ آخه مرد چرا با خودت این کارو میکنی؟
می‌گفت نیا ولی من رفتم و به زور سوار ماشینش کردم گفتم یه دوری میزنیم دلت باز میشه یکم چرت میگیم و حال و هوات عوض ميشه میگفت من نمیتونم وقتی تو دلت گرفت بیام و این کارو بکنم!
گفتم ما داریم رفاقت میکنیم نه معامله من تا اونجایی رفیقتم که وقتی گرفته‎ای ببرمت بیرون نه اینکه وقتی حال من گرفتس تو این کارو بکنی!
خلاصه بردمش باغ وحش دیگه غر نميزد زیاد هم ناراحت نبود فکر میکردم یادش رفته حیوونا حال هوای آدمو عوض میکنند ولی همش جلوی من فیلم بازی میکرد که من فکر کنم واقعا روی رفیقم تاثیر گذاشتم و خوشحال بشم که حالشو خوب کردم، وقتی برگردوندمش خونه دوباره کسل بود و خسته من هم حس کردم خستم حس کردم هیچ کاری برای بهترین دوستم نتونستم انجام بدم

کاش زندگی به زیبایی پرهای طاووسی باشه که هر چی التمایش کردیم بابا جون من تو رو خدا دمتو نشونمون بده و نداد . . .