نوشته‌های آقای لامپ

۱۴ آذر ۱۳۹۳

شما بفرمایید بشینید اینجا



آقای دکتر! ببخشید قربان... من اساسا خودم از مهشید خواستم بیاد و روانکاوی بشه

شما بفرمایید بشینید اینجا...

من مرتب شلنگ تخته میندازم  ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟ من مرتب شلنگ تخته میندازم  ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟

تکرار شد؟
اول فکر کردم مشکلی هست، یکم زدم عقب، دوباره تکرارکرد، باز گفتم حتما اشتباه شده و دوباره زدم یکم عقب، اما باز تکرار شد! صبر کردم . . .
من مرتب شلنگ تخته میندازم  ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟
دوباره تکرار شد، دوباره و دوباره و دوباره . . .
انگار اشتباه‌ی در کار نبود! انگار من واقعا دارم فرو میرم، واقعا من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم

چکار کنم؟ ما آویخته‌ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده‌ی خودمان را؟

شما بفرمایید بشینید اینجا . . .