نوشته‌های آقای لامپ

۰۶ آبان ۱۳۹۵

کیف آبی روشن






گفتم همشون اول مثل ما بودند یهو صبح بیدار شدند و دیدند خیلی مهم هستند گفتی خدا کنه اون صبحی که ما بیدار میشیم قبل مرگمون باشه
گفتم تو اصلا دلت میاد از مرگ بگی گفتی دلم نمیاد ولی مگه باید دلم بیاد گفتم باید نداره ولی خوب نمیخوام بمیرم حداقل تا وقتی که یه بار از ته دل نخندیده باشم گفتی خندیدی من میدونم از ته دلت هم خندیدی
گفتم پس حتما آماده هستم تا بمیرم حالا تو کی آماده میشی؟ گفتی تا وقتی کسی رو از ته دل نخندونم آماده نیستم گفتم خندوندی من میدونم!
خندیدی

میگفتی آدم‌های دور و برت مثل اون کیف آبی شدند که توی ویترین مغازه بود و من خیلی دوستش داشتم، میترسم یه روز مث این کیف مشکیه که سه ساله دارمش دوستم نداشته باشی
گفتم اگر اون کیف آبی رو بخرم این فکرهای مسخره رو میندازی دور؟ گفتی دوتا آبی بود من اونیو دوست دارم که آبیش روشن‌تره

کیف آبیه رو برات خریدم و گذاشتم گوشه اتاق جوری که وقتی میای تو چشم باشه روی تمام روزنامه‌های مچاله شده‌ی توی کیف با ماژیک پررنگ بزرگ نوشتم دیوونه تو که اون کیف مشکیه نیستی! تو دنیامی! دنیا که دو سال و سه سال نداره... تا هر وقت زنده باشم میخوامت وقتی هم مردم دلگرم اینه که یه بار از ته دل به تمام کیف آبی‌ها و کیف مشکی‌ها خندیدم



۱۶ مهر ۱۳۹۵

انگار نه انگار



اومده میگه چی شده دیگه حرف نمیزنی میگم چیزی یادم نمیاد که بگم اگر هم یادم بیاد قبل این که چیزی بگم از خودم میپرسم حالا گیریم این حرفم زدی، خوب؟ که چی؟ بعد هر چی حرف تو ذهنم بود دود میشه میره هوا و انگار نه انگار اصلا قرار بود حرفی زده بشه، همینطور با لبخند ممتنع خیره میشم و انگار نه انگار
حرف زدن بهترین لذت دنیاست اما وقتی حرفی باشه وقتی کسی باشه

خیلی وقته زبونمو بریدی و رفتی
مثل موج ضعیف و گم شده‌ی رادیوی ماشین توی جاده هی گاه و بی‌گاه صدام میکنی و دوباره محو میشی
از خودم پرسیدم کجای این جاده برسم تا صدای تو همیشه باشه و بشنوم که بتونم من هم چیزی برای گفتن داشته باشم
کسالت آور بودن جاده و خش خش رادیو. خسته شدم و زدم کنار منتظر نیستم اتفاقی بیوفته، فقط میخوام هیچ چیزی نشنوم
خسته نیستی از نبودنت؟ من حسابی از این موضوع خسته شدم. به این فکر میکنم وقتی برگشتی به حرف‌هات مثل حرف‌های یه راننده تاکسی گوش بدم و بعد از یه لبخند بگم ممنون همین کنار پیاده میشم و واقعا هم انتظار دارم از این لبخندم احساس رضایت کنی و آماده بشی برای مسافر بعدی صحبت کنی انگار نه انگار

دیروز تلفنم رو برداشتم، چشمامو بستم و شماره گرفتم میخواستم از هزار نفر سراغتو بگیرم و ببینم کسی ازت خبر داره؟
من دیوونه نیستم عاشق خط مزاییک‌ها هم نیستم فقط دلم برای کسی تنگ نمیشه. میشد ولی دیگه نمیشه.
و هنوز به این فکر میکنم که اگر برگردی سیلی بزنم و اشک بریزم یا لبخند بزنم و نوازشت کنم
شاید هم رادیو رو خاموش کنم تا امیدی به برگشتنت نباشه انگار نه انگار



۲۷ خرداد ۱۳۹۵

من به همینطور بودنت قانعم



من به همینطور بودنت قانعم
        نمی‌توانم برای بیشتر داشتنت خطر هرگز نداشتنت را تحمل کنم . . . !

+


۰۹ خرداد ۱۳۹۵

گلدان گیلاس




گفتم دلم کمپوت گیلاس می‌خواهد، از همان کمپوت گیلاس‌هایی که تو برایم درست می‌کردی
گفتی من که هیچ وقت کمپوت گیلاس درست نکردم منظورت چیست؟
گفتم درست نکردی که نکردی الان که می‌توانی خودت را به آن راه بزنی و بگویی باشد برایت درست می‌کنم، حتی اگر بلد نیستی می‌توانم دستورش را بدهم یاد بگیری ولی بگویی که یادم رفته چطوری برایت درست می‌کردم عزیزم تا لو نرود که تو اصلا هیچوقت برایم کمپوت گیلاس درست نکردی

راستی! چرا تا حالا برایم کمپوت گیلاس درست نکردی؟

امروز صبح که روزنامه‌ی تاریخ گذشته سه هفته پیش را از روی میز برمیداشتم تا ببینم سه هفته پیش چه اتفاقاتی افتاده بود یادم آدم که دیروز به تو قول دادم برایت گلدان و خاک و بیلچه بخرم تا گوشه حیاط توی گلدانی که مال خودت هست با بیلچه‌ی خودت گیاهی بکاری که مثل خودت گل باشد، بیخیال اتفاقات سه هفته پیش شدم و کیف پولم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.

گلدان سفید خریدم چون می‌دانستم قبل از اینکه چیزی بکاری روی آن نقاشی می‌کشی. همینطور هم شد!
تا گلدان را دیدی چشمانت برق زد و دویدی و قلم و رنگ‌هایت را آوردی روی گلدان درخت گیلاس کشیدی پر از شکوفه‌های زیبا گفتی این گیلاس‌ها که برسند می‌چینم و برایت کمپوت درست می‌کنم.
گفتم حالا من تا کی صبر کنم که درخت‌های روی گلدان تو گیلاس بدهد شاید دیدی سرما زد به درختت یا که نه اصلا آفت گرفت آن وقت چه می‌کنی؟ چپ چپ که نگاهم کردی فهمیدم کارم درآمد گلدانت را بغل کردی و با خودت به خانه بردی گفتی این گلدان توی خانه پیش من باشد بهتر می‌توانم مراقبش باشم اینطور هم من همیشه پیشش هستم هم تو به کمپوت گیلاست می‌رسی
گفتم حالا توی گلدان چه گلی می‌کاری؟
گفتی فعلا گیلاس ها برسند خیالم از بابتشان راحت بشود بعد تخمه همان گیلاس‌ها را می‌کارم تا سال بعد هم برایت کمپوت درست کنم

آه دیوانه، تو نمی‌دانی که من چقدر دوستت دارم



۰۵ فروردین ۱۳۹۵

کجاست دستانت؟





برای قرار آخر هفته چه دلگیرانه بی‌قرار بودم. انگار تو را سال‌هاست می‌شناسم و انگار تو سال‌هاست از من دوری. بی‌قرار هستم و از تو همان چیز را می‌خواهم که از آب، غذا و هوا می‌خواهم. مرا زنده نگه دار

داستان تو را داشتن آنقدر زیبا بود که انگار تمام دنیای من یک بوم نقاشی‌ست.

با تو ماندن هنوز نیامده بود که از تو جدا شدم و ساعت هنوز یک دقیقه‌اش هم نگذشته که سال‌هاست انگار دلتنگ تو هستم
شب به اجبار تنها ایستاده‌ام، بدون حق نشستن، بدون حق خوابیدن، بدون حق از تو بلند آواز سر دادن، به گریه دلتنگ تو بودن را پاسداری میکنم

کجاست دستانت؟
کجای تقویم باید برسیم که فاصله‌ی من و تو از این همه دور بودن برسد به جایی که به آغوش کشیده باشمت؟
کجای زندگی پیاله‌ای از آرامش به دست می‌گیریم؟

چه شد که تا پلک بر هم زدم کابوس هزار دیو به چشمم نشست؛ چون پلک باز کردم همه جا سیاه بود؟
چه شد که به یک پلک بر هم زدن این همه از تو دور شدم؟

برای قناری در قفس بال حسرت است و برای من بی تو، نفس کشیدن
کجاست دستانت که به دست گیرم و از تمام داشته‌های دنیا به تو قناعت کنم
من به صوت تو که نامم را صدا می‌کنی معتادم

ماهی کوچک تنگ شیشه‌ای، برقص که هر دو بی‌تابانه به دریا محتاجیم